ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

.

..که در قلمروی آواز تو
حُزن روییده است.


صدای گوینده‌ی اخبار ساعت دوی بعدازظهر رادیو ایران، شبیه صدای احمدرضا احمدی بود. همان‌جور «ها کرده». صدای ها کرده یک صدای گرم ساده نیست، صدای آدمی است که توی سرما حرف می‌زند و چاره‌ای ندارد جز این‌که گرم باشد. من اگر جای گوینده‌هه بودم و همچین صدایی داشتم، چاره‌ای نداشتم جز این که شاعر باشم، یا دست‌کم به جای سخنرانی‌های ترسناک و بیانیه‌های صدمن‌یک غاز، شعر دکلمه کنم. 
چه‌بدانم.
هوم. صدای احمدرضا احمدی. اول‌بار صدایش را روی فیلم «بانوی اردیبهشت» شنیدم. یاد صحنه‌ی ماشین زن که از تپه‌ای بالا می‌رفت و هوا ابری بود و صدای مرد قصه، صدای احمدرضا احمدی بود که شعر شاملو می‌خواند، توی ذهنم روشن است.
چهارده‌ساله بودم. مامان رفته بود شمال، برای ختم یکی، شاید، یادم نیست. با بابا تنها بودیم. حالم خوش نبود، خون‌ریزی زیاد و دردناک بود و رویم نمی‌شد به بابا بگویم. همان‌جوری با درد و ضعفی که پنهان می‌کردم رفتیم سینما. هنوز آن‌وقت‌ها با هم می‌رفتیم سینما.
نشسته بودیم توی سالن انتظار تا درها را باز کنند. یادم نیست حرف چی شد که از بابا پرسیدم من قشنگ‌تر بودم یا مامان وقتی هم‌سن من بود؟ بابا گفت مامان. و من نمی‌دانستم خیالم راحت شود، خوشحال شوم که بابا مامان را قشنگ می‌داند، یا غصه‌ام بگیرد که زیبا نیستم.
صدای احمدرضا احمدی، هنوز آن بعدازظهر دردمند و شرمسار من است،‌ نشسته روی نیمکتی توی سالن نیمه‌تاریک سینما بلوار.
صدای گوینده‌ی اخبار ساعت دوی رادیو ایران، پرسش بی‌انصاف و بی‌گریز من است و پاسخ شاید بی‌حواس و شاید ناچار بابا، که بعد از شانزده‌سال هنوز میان بغض و لبخند سرگردانم می‌کند.