ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

.


گفت «مطمئنی؟ نمی‌خوای بشینی یه چایی، چیزی بخوری، آروم شی؟» گفتم «نه، بچه‌ها آرومم می‌کنن. می‌رم سر کلاس.»
بچه‌ها را ردیف کردم جلوی کلاس به بازی. دست‌ راست را توی هوا می‌چرخاندم هی، که یعنی تندتر، تندتر... بچه‌ها بالا و پایین می‌پریدند از هیجان و می‌خندیدند و چانه می‌زدند که نباخته‌اند هنوز و من آن یکی را که چند دقیقه پیش توی ماشین داشت با بغض می‌جنگید و هی می‌باخت، پشت خنده‌شان پنهان می‌کردم.
...
گفت «بذار الان می‌رسیم به اتوبان، پنجره‌ها رو می‌دم بالا، بلند گریه کن سبک شی.» گفتم «نه بابا، خوبم» و آرام گریه کردم. 
...
کاغذ را داده بود دستم و رفته بود روی منبر. نگاهم ایستاده بود روی کلمه‌ی «صلاحیت». حرف می‌زد و من نمی‌دانم لبخند را از کجا می‌آوردم و آن «بله، درسته...»ها را.
صدای خودم را هنوز می‌شنوم که از اعماق نمی‌دانم کدام چاه درمی‌آید و از آن نگاه سرد می‌پرسد «حالا باید چی کار کنم؟» و دلم، هنوز مچاله می‌شود.
...
دستش را گذاشت توی جیب بارانی‌ا‌م، دستم را گذاشتم توی کلاه کاپشنش. تمام راه یک‌بند حرف زد و من جز چند کلمه میان جمله‌های بی‌پایانش، چیزی نگفتم. انگار نفس حبس کنی تا چلچله‌‌ای که بی‌هوا آمده روی شانه‌ات، نترسد، از خواندن نماند.
...
توی گوشم می‌خواند که دوباره نفست را حبس کردی؟ نفس بکش،نفس بکش... و  لابد دیده‌اند آن شب توی پیاده‌روی همیشه پرشتاب ولیعصر، از چهارراه میرداماد تا ونک، یکی را که برای چندین قدم، دست‌هایش را شبیه پر پرواز بازکرده، لبه‌ی پیاده‌رو راه می‌رود و لبخند می‌زند.
...
دراز کشیده بودیم، غروب می‌آمد و اضطراب نبود و صدای دریا بود از پشت پنجره. گفتم به‌ش که اولینبار بعد از سال‌هاست که به اضطراب ِکسی نیستم. که کسی جایی منتظرم نیست، من هم منتظر نیستم، دیر و دور نیستم.
شبیه یک فنرم، که آن‌قدر کشیدندش که شد یک تکه سیم صاف.
یک تکه سیم بودن، صافی و بی‌اتفاقی غم‌انگیزی دارد، اما تاب و توان پیچش و اضطراب فنر بودن را ندارم دیگر.
خندیدیم و فکر کردم، خوشبختی است کسی را داشته باشی که بی‌که بترسی غمش از غم تو سنگین‌‌تر شود، از اندوهت بگویی برایش.
نگوید بهت ای‌بابا، تو هنوز داری به این فکر می‌کنی؟ بداند که باید دل به دل هنوزت بدهد گاهی و باز، هر دو آن‌قدر خل‌خلی باشید که میانه‌ی تلخ‌ترین هنوزها، چیزی پیدا کنید برای دست‌انداختن، و برای دقایق طولانی، خندیدن.
...
گفت خیلی سفر رفتیم امسال‌ها! گفتم آآآره... و فکر کردم به این سخت‌ترین سال، که سفر شد مرهمش.
...
دست‌ها. دست‌های مامان. دست‌های من. چهر‌ه‌ی سرخوش و ورووجک بچه، که این روزها انگار بیشتر دوستم دارد، هوایم را دارد.
و آن دریای پشت سر.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

.

آدم نمی‌داند آخرین بار کدام است. آدم نمی‌داند تا کی فرصت گفتن، شنیدن، دیدن و بوییدن و لمس کردن دارد.
آدم خوش‌بخت است اگر آخرین‌بار فریاد نزده باشد، نشنیده باشد.
اگر دستش را به زور از دست او نکشیده باشد بیرون، اگر دستش به تمنا مشت نشده باشد میان خودش سرآخر.
خوشبخت است اگر آخرین‌بار در را نکوبیده باشد، اگر صدای کوبش در و خالیِ سکوتِ بعدش، روی سرش آوار نشده باشد.
اگر آخرین نگاهش، نگاه دور و دزدیده‌ی آن‌سوی خط دشمن نباشد، اگر آخرین کلامش، زنجیر مختصری از کلمات مجبور و غریبه نباشد.
...
آدم خوشبخت است اگر بتواند این کلمات را بنویسد و نبارد.
اگر این کلمات را بخواند و نگرید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

.

بعد از ماه‌ها چند کلمه حرف زدیم. گفت آن روزها برایت شمع روشن کرده بودم.
و نمی‌دانست که با گفتن از آن روشنایی کوچک، چه شب تار بی‌‌پایانی را روشن می‌کند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

.

شب، به خنده برایش تعریف کردم که یکی از شاگردهام ازم پرسیده «خانم، چرا چشمای شما این‌قد بزرگه؟»
منتظر خنده‌اش بودم، اما جدی گفت «آره بزرگه، پدر من در میاد وقتی از اشک پر می‌شه.»

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی

لباس‌ها هنوز از آتش پنج‌شنبه‌شب بوی دود می‌دادند اما همان‌جور گذاشتم‌شان توی کمد. دوست دارم این بوی خفیف آتش را. یاد خوشی‌های کوچک و عمیق می‌اندازدم، مثل چهارشنبه‌سوری‌های بچگی، مثل نشستن دور آتشی که اگر ازش دور شوی، لرز می‌کنی از سرما، و نزدیک‌بودن به‌ش هم گونه‌هایت را گل می‌اندازد.
...
با مامان ایستاده بودیم جلوی ویترین یکی از این عتیقه‌فروشی‌های منوچهری و هی می‌گفتیم «آی... اینو ببین، وای... اینو...» که مامان ظرفی را نشانم داد که «عین اینو داشتیم. از زیر آوار در نیاوردیم خرت‌وپرتا رو اصلا. نمی‌دونم چی شدن.» گفتم «می‌دونم. می‌فهمم.» من هم آوار خودم را داشتم و ‌خواستم همه‌چیز همان‌جا زیرش بماند. می‌دانستم امروز می‌توانم طاقت بیاورم‌شان، اما آن‌موقع اگر این کار را نمی‌کردم، دوام آوردن ممکن نبود.
می‌دانم راضی نبودند اما پابه‌پای من آمدند که رها شوم. بلد بودند آوار یعنی چه، رها کردن برای کمی، فقط کمی کم‌تر سخت رها شدن یعنی چه.
می‌دانستند دیوانگی به وقت دیوانگی یعنی چه، گرچه عاقل بودند و می‌دانستند عاقل می‌شوم من هم.
برای هیچ‌چیز مدیونشان نباشم، برای این هستم.
...
ضبط ماشین را که روشن کرد، شجریان به آواز خواند «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن». به ادب گفت اصلا دوست دارم چیزی گوش کنم الان؟ گفتم چرا نه و نگفتم مگر چندبار می‌شود آدم برای اولین‌بار کنار کسی بنشیند توی ماشین و مطمئن باشد موسیقی که قرار است بشنود، از جنس خودش است و غریب نیست؟
به جاش گفتم به‌ش، عجیب است که از میان همه‌ی غزل‌های مولوی، این یکی را دوست ندارم و این چندوقت، همه‌ش در معرضش هستم و این‌جا و آن‌جا می‌شنومش. گفتم این لحن نامهربان و بریده و بی‌مهرش را دوست ندارم، این جوری که می‌گوید برو که نمی‌فهمی و مرا رها کن و الخ.
زمین خیس بود و آسمان هنوز داشت نفس می‌گرفت برای گریه‌ی بعدی و رسیده بودیم به روشنای تونل، که خندید که از قضا این غزل محبوب اوست. که حواسم هست که می‌گویند آخرین غزلش همین است؟ می‌شنیدم چه می‌گوید و نمی‌شنیدم. آواز رسیده بود به «از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی» که دیدم باز از اشک چاره نیست. دیدم انگار، این‌بار می‌توانم این غزل را دوست داشته باشم، خستگی و غریبی‌اش را، امید بریدنش را هم، وقتی می‌گوید «بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن.» تمام نشده بود شاید هنوز این بیت، که از تونل درآمدیم به تاریکی، و باران ناگهان شره کرد روی شیشه‌ی ماشین. مات مانده بودیم هردومان، که کی شروع شد این باران؟
شیشه‌ها را کشیدیم پایین، دست‌ها را بیرون گرفتیم و باران انگار شلاق می‌زد به انگشت‌ها و باز، بلند می‌خندیدیم. ما و باد و اتوبان، و باران.
زیر نور یک‌درمیان چراغ‌های کردستان به دستم نگاه می‌کردم که از سرما و شدت ضربه‌ی قطرات داشت بی‌حس می‌شد و باز دلم نمی‌آمد بیاورمش پایین. بعد، یک لحظه میان خنده‌ها سکوت آمد، و بعدش لبخند. تمام آن روزها زمزمه‌ام این بود که «بر آزردگی خود، کمانچه بگذران»، و حالا باران این‌جور زخمه می‌زد.