ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

.

هربار که می‌روم سراغ یخچال، سراغ بسته‌ی آلوی سوغات مشهد، نوشته‌ی روی کاغذش را می‌خوانم، «اجناس خریداری شده هر موقع عودت داده شود با کمال امتنان پس گرفته خواهد شد.»
بعد، همین جوری الکی‌پلکی برای خودم، پیرمردی را می‌بینم، با پیرهن سپید بلند روی شلوار و عرقچین، که حوصله دارد با تک‌تک زن‌هایی که پشت دخلش این‌پا و آن پا می‌کنند و از حاج‌آقا قیمت می‌پرسند، چانه بزند و توضیح بدهد و آخرش هم وقت رفتن بگوید در پناه خدا.
هربار که یک‌دانه آلو می‌اندازم گوشه‌ی لپم، دو سه تا هم توی خورشت، به من هم می‌گوید در پناه خدا.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

.

یک‌وقتی آدم به خودش می‌گوید «بلند شو». نه که داد بزند سر خودش، نه، یک‌جور رفیق‌واری دست می‌اندازد دور شانه‌ی خودش، می‌گوید عزیز من، این‌جا که گیر کردی، وسط همین گرفتاری، همین اندوه، همین دل‌شکستگی که دیگر دارد مزمن می‌شود، هیچ‌کس نیست. نجات‌دهنده در گور نخفته، زنده است، سُر و مر و گنده، اما اصلا دلیلی نمی‌بیند که نجاتت دهد.
بعله، خوب است این لحظه‌ی گفتن، خوب و مبارک است که آدم دست روی زانوی خودش بگذارد و بلند شود. که بلند شود.
اما من هی یادم می‌آید که شاعر هندی گفته بود تولد هر نوزاد یعنی خدا هنوز از انسان ناامید نشده، و هربار که دست روی زانو گذاشتن و تکیه به باد دادن لازم می‌شود، دلم می گیرد که از آن امیدواری‌ها یکی کم شد.
هه، خوبی‌ش این است که سرعت هیچ‌چیز در جهان، حتی نومید کردن یکی دیگر، به پای زاد و ولد نمی‌رسد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

.

راه می‌رفتم توی خیابان و فکر می‌کردم به گشایش، به این‌که گاهی، بعد از روزها و روزها به درهای بسته ناخن کشیدن، گشایش، با آن هجوم یک‌باره‌ی ناباورش، چه مضحک است، چه دیر، چه عزیزی‌ست که آمده از دلت دربیاورد، اما بس که دل شکسته دیگر عزیز نیست.

اما صبر کن، این را نمی‌خواستم برایت تعریف کنم. می‌خواستم بگویم از این راه رفتن‌ها توی خیابان و فکرهای ناگهانی، که گاهی آ‌ن‌قدر زنده‌ام می‌کنند که انگار پیامبرم، یونسم، و روزها و روزها سرگردان در دل نهنگی، دلتنگ وحی بوده‌ام. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

.

به حرفم بیار،
به شوقم.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

.

گفته «شو ماست گو آن».
نگفته که گاهی آن‌قدر ادامه‌اش می‌دهی که خودت هم شو را باور می‌کنی، در نقشت غرق می‌شوی، می‌خندی همراهش، گریه می‌کنی.
نگفته لحظه‌ی ترسناکی می‌رسد که خود بازیگرت را از نقش بازنمی‌شناسی.

لحظه‌ی ترسناک‌تری که دیگری متهمت می‌کند به این‌که این نمایش تو نیست، خواسته‌ات، سهمت از زندگی‌ست؛ و تو جز لحظات غریب و ناگفتنی بیگانگی با نقش، که سینه‌ات، که جهان تنگ می‌شود، هیچ گواهی نداری.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

.



دست می‌کشم به پینه‌ی هنوز برقرارِ انگشت وسط دست راست.
خجالت می‌کشم که پینه از سیاهه‌ی آن‌همه مشق نوشتن آن سال‌هاست، نه از «نوشتن».


بعله... می‌دانم ابزار نوشتن الان دیگر کی‌بورد است و کی‌بورد درد مفاصل دارد و کم و بیش دچارم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

.



زن خودش را کشید کنار که من هم بنشینم. کنارش، کنار پنجره، دختربچه‌اش نشسته بود، چهار پنج ساله.
زن با تلفن حرف می‌زد، بلند و خشمگین و آزرده. خیلی بلند و خیلی خشمگین و خیلی آزرده. آخرش به آن‌که پشت خط بود و من بی‌که بدانم چرا، می‌دانستم لحن صدایش خونسرد و بی‌جا و بی‌خود شوخ است، گفت برو به جهنم و تلفن را قطع کرد و زیر لب فحش داد. بعد تلفن را، انگار که همان آدم پشت خطی باشد، با حرص خاموش کرد و گذاشت توی کیف و زیب کیف را کشید و دسته‌هایش را جفت کرد و دو تا دست‌هایش را گذاشت روی کیف؛ انگار می‌ترسید آن‌که پشت خط بود از پشت خط و از توی تلفن و کیف، بیاید بیرون، باز عذابش آوار شود جلوی چشمش.
بچه پرسید کی بود؟ زن گفت بابا.
دلم هری ریخت. از دست زن عصبانی شدم که به بابا جلوی بچه فحش داده بود و گفته بود برود به جهنم.
دیدم که زن را هیچ دوست ندارم.
زن از راننده پرسید مسیر بعدی‌تون کجاست؟ مرد گفت شما کجا می‌خواین برین؟ زن گفت پارک ساعی. راننده سر تکان داد که یعنی می‌بردشان.
بچه چند بار پرسید فلانی هم می‌آید؟ زن چندبار جواب داد که نه. و کلافه نمی‌شد. با حوصله حرف می‌زد. از این می‌گفت که می‌روند خرگوش‌ها و جوجوهای پارک را ببینند. یک‌بار هم بچه ذوق‌زده جوجویی نشانش داد. زن هم همراه ذوق او ذوق کرد و خم شد تا ببیند، و بعد سعی کرد خنده‌خنده به بچه بگوید چیزی که دیده کلاغ است و جوجو نیست.
بچه هنوز کلاغ‌ها را هم جوجو می‌دانست. بچه هنوز آسان‌گیر و مهربان بود.
زن یک‌بار دیگر تلفن را از توی کیفش درآورد تا به مادرش زنگ بزند که «اگه دیدی‌ش هیچی نگو، هیچیا، باشه؟ قربونت برم.» و من یواشکی دیدم که کاغذدیواری تلفنش، عکس دختربچه است.
وقتی سر عباس‌آباد پیاده شدم، دیدم که زن را دوست دارم.