ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

.

«با او که نزدیک‌ترین و عزیزترین بود و هست، این گذشت بر من، از بقیه چه انتظاری دارم.» یک نومیدی ناجوری دارد این جمله. آن‌قدر که دلم می‌خواهد به گوینده‌ بگویم، به آن نزدیکی و محبت شک کن، نه به بی‌فایدگی نزدیکی و محبت. 
و راستش؟ نمی‌دانم پس از کدام‌یکی از این تردیدها، این بنیاد بر باد دادن‌‌ها، آدم کم‌تر تلخ، کم‌تر بی‌اعتماد بر جا می‌‌ماند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

.

اسم شهرها را روی کاغذ نوشتیم، هر شهری، هرجای کاغذ که دوست داشتیم. برایش گفتم روش بازی این‌جوری‌ست که هرکس به حریف مسیر می‌دهد، مثلا از کاشان برو پاریس. بعد باید با مداد خط کشید بین دو شهر. به مرور که تعداد خط‌ها، سفرها زیاد شد، هنر تو باید این باشد که به حریف مسیرهای سخت بدهی، هنر او هم این‌که پرش به پر خط‌های دیگر، مسیرهای پیش از این پیموده، نگیرد. و بعد، جا عوض و از سر. تا کاغذ سیاه شود و دیگر راه رفتن نباشد.
بازی گرم گرفته بود. وقت پیمودن مسیرها، صدای قام‌قام ماشین درمی‌آوردم، رجز می‌خواندم، صدایم را برمی‌گرداندم و بچه می‌خندید و من یاد مریم بودم، دختردایی‌ام، توی آن آشپزخانه‌ی خانه‌ی نواب. غروب بود، یا شب، یادم نیست. آشپزخانه زیرپله بود و پنجره نداشت. پله‌ها می‌رفت طبقه‌ی بالا، به مهمان‌خانه‌‌ی دور از دسترس ما بچه‌ها و مهمان‌های زیادی نزدیک، با آن مبل‌های بلند سدری‌رنگ که نقش‌ زری‌دوزی داشتند. راه‌پله موکت بود، با یک فرش قرمز باریک که پله‌ها را از بالا تا پایین نصف می‌‌کرد و تا پیش از آن پاگرد که می‌رسید به مهمان‌خانه، هنوز قلمرو بازی ما بود.
زیر نور سرد آشپزخانه، کاغذی روی زمین بود با نام شهرها و من و یک‌ بچه‌ی دیگر که یادم نیست و مریم، که هفت‌هشت‌سالی از من بزرگتر بود و من همیشه زیبایی و شوخ و شنگی‌اش را تحسین می‌کردم، نشسته بودیم دورش. مریم قام‌قام‌ می‌کرد و رجز می‌خواند.
...
کاغذ دیگر راهِ رفتن نداشت که برادرم گفت خبر بدی دارد. چشم از بچه برداشتم و برگشتم طرفش. نگاهش از آن نگاه‌ها بود که وقتی می‌داند از آن‌چه خواهد گفت، بسیار غمگین می‌شوم، به چشم‌هایش می‌نشیند؛ نگران و غمخوار. عین خبر را خواند: «عباس کیارستمی درگذشت.»
آخ گفتم و ناخودآگاه دستم به سوی دهانم رفت. حتما آخ خیلی بلند بود که بچه نگران پرسید چی شد؟ چندبار پرسید. پدرش باز عین خبر را خواند. بچه پرسید درگذشت یعنی چه؟ پدرش گفت برایش که یعنی فوت کرد. آرام شد، ورق زد و چیزکی دیگر روی کاغذ کشید، و من تلاش کردم در دو سه جمله دلیل این‌همه اندوه را برایش بگویم.
...
از دیروقت دیشب تا به الان، به دلیل این‌همه اندوه فکر می‌کنم. مرثیه‌ها را می‌خوانم. عکس و فیلم و گزارش. کم‌کم دیگر وقت نوشته‌هایی است از سر به تنگ آمدن از مرثیه‌ها.
و هنوز به دلیل این اندوه فکر می‌کنم.
...
هم‌ اندازه‌ی بچه بودم، هفت‌هشت ساله، و مرگ، فوت، درگذشت و واژه‌های مشابه هیچ غریبه نبودند. روزها می‌شد که ما بچه‌ها را در همان خانه‌ی نواب به مریم و خواهر بزرگترش می‌سپردند و خودشان می‌رفتند میان آوارهای آن شهر کوچک و درختان زیتونش، که دیگر شهر نبود.
پس از آن، پس از آن روزها که گاهی میان بازی‌ها، روی همان پله‌های موکت‌پوش می‌نشستیم و از حرف‌ها می‌فهمیدیم که ای وای، فلانی هم مُرده، آن شهر دیگر توی خیالم سبز نبود، آن سبز نجیب زیتون. رنگ خاک و آوار بود و بوی عرق و گل‌های پرپر روی قبر و گلاب می‌داد.
آن‌ها را که رفته بودند با انگشتان دو دست می‌شمردم و آن‌ها که مانده بودند، چیزی بودند سرگردان، میان گریه و خشم و دلتنگی و ماتم و سکوت.
پس از آن تا روزها، آن شهر را دیگر دوست نداشتم. فقط اندوهی بود که گاهی می‌توانستم برای نزدیک‌ترین همکلاسی‌هایم، اعتراف کنم.
...
کیارستمی و فیلم‌هایی که در آن شهر ساخت، نمایش تک و توک ستون‌های چوبی لاجوردی ناشکسته میان دیوارهای کاهگلی نیمه‌ویران، خواب نقره‌ای‌رنگ برگ‌های زیتون در باد، دامن‌های سپید بلند، نمدها و گلیم‌ها و گهواره‌های چوبی، لهجه و نگاه آشنای مردمی که می‌شناختم، و همه‌ی این‌ها بی که بوی مرگ بدهد... دلیل این‌همه اندوه را پیدا کردم.
...
می‌دانی، آدمی خودخواه است و دستش کوتاه؛ از فیل در تاریکی، گوشه‌ای را دست می‌کشد و فریاد می‌زند شناختم.
از دنیای آقای کیارستمی، از نگاه آرام و متین و خلاصه‌اش به درخت‌ها و آدم‌ها، توشه‌ی من در این تاریکی‌، سماجت او بود در یافتن دوباره‌ی زندگی، جایی و وقتی که همه‌چیز نشان از مرگ می‌داد.  
و باید در مجاورت دائمی نفس بویناک مرگ بوده باشی، گوشه‌ای در فراموشخانه‌ی اندوه، تا بدانی من از چه می‌گویم.
...
آدمی خودخواه است آقای کیارستمی و دستش کوتاه.
دست من آن‌قدر می‌رسد که از شما یاد بگیرم و به بچه‌ها، که دنیایتان این‌همه به آن‌ها آغشته بود، این سماجت فروتن و آرام شما را در یافتن و آویختن به هرچه زیبایی‌ست، یادآوری کنم.
شما را، یادآوری کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

.

دلم نمی‌خواهد دلم را پری کوچکی، زیر سرمای اقیانوس‌ها بنوازد آرام‌آرام. 
دلم می‌خواهد یکی از آن‌ عاشیق‌هایی که دیگر در قصه‌هایند فقط، برود بالای بلندی، دستش را، سازش را، صدایش را، آن‌جور شکوهمند و غریب و یکتا ببرد بالا و دلم را هوار بزند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه

.

زنگ زده بود و گفته بود بارش را باز کرده و دلش نمی‌آید به هیچ‌چیز دست بزند، چون من مرتبشان کرده‌ام. چون جای دست من روی تای لباس‌هاست. آن موقع به گریه افتادم. امروز عصر هم که داشتم لباس‌های یک مسافر عزیز دیگر را روی تختش اتو می‌کردم و تا می‌کردم و توی بارش جا می‌دادم، بعد از هفت‌سال یادم افتاد و باز گریه‌ام گرفت. اما حالا که می‌نویسمش، انگار از این نوشته‌های رمانتیک آبکی‌ست که توی تلگرام دست‌به‌دست می‌شود.
پس گریه از کجاست؟ از تاریخ‌ها شاید. از تبریک ششم خرداد. از این‌که بعد از چندین‌ماه، امروز شد که موها را دوباره دوتایی ببافم و یاد خرداد دوسال پیش و زن دستفروش که خندید بهم و اشاره کرد به دوتا بافه‌ی بلندی که از شالم زده بود بیرون و تعریف کرد که وقت خواستگاری‌اش گیسش افتاده توی استکان چای داماد.
شاید هم از این است که انگار با هر بارِسفر بستن، تمام یادها می‌آیند پهن می‌شوند جلوت و ازت می‌خواهند یک‌به‌یک تاشان کنی و دوباره جا بدهی‌شان یک‌جایی توی ذهنت.
ذهنت، دلت شاید، شرطی شده، بهش می‌گویی این از آن سفرها نیست که... از آن سفر‌ها با ترس آخرین دیدار، با معنای هرچه هجر و هجرت و هجران که تا آن روز فقط خوانده‌بودی و ندانسته بودی، با «چطور بعدش طاقت می‌آورم»...
چطور طاقت می‌آورم؟ امشب که ماشین خروجی شیخ‌فضل‌الله به حکیم را می‌‌پیچید – آه از این نام‌های جان‌فرسا-  سرم را گرفتم پایین که راننده توی آیینه نبیندم، چشم‌ها را بستم، باد محکم می‌زد توی صورتم و موها و خنکی نمناک صورتم... فکر کردم که می‌دانی که طاقت می‌آوری دیگر، نه؟ که دست‌کم بعد از گذشت این‌همه سال و این‌همه بار سفر بستن، بار خودت، بار دیگری، می‌دانی آدم طاقت می‌آورد و فردا که این لحظه‌ی رخت بربستن بگذرد که لعنتی مثل آن لحظه‌های اضطراب پیش از بالا آوردن، مثل بی‌قراری زایمان می‌ماند، همین فردای ساده‌ی فردا که برسد، حالت بهتر است.
همین فردا، حتی بی‌رحمانه می‌خندی به‌خودت، که ای‌بابا... دیدی که خیلی هم چیزی نبود، زیادی بزرگش کردی.
زیادی بزرگش می‌کنم؟ قلب با این زیادی بزرگ‌کردن‌ها مگر بزرگ نمی‌شود، زنده نمی‌ماند؟

...

شاید هم خیلی ساده‌تر، گریه از صدای آقای قاسم‌اف است که این‌جور در رثای خاطره می‌خواند، نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم.  

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲, یکشنبه

.

بنشینی کنارش، پشت آرنج‌ها روی زانوها، کف دست‌ها به آسمان، انگشتانت نیمه‌خمیده، خودت هم.
برایش بشمری این‌چیزها را که این‌جور مچاله‌ات کرده‌اند، فهرست بلندبالای بدبیاری‌ها، از آن بدتر، امیدواری‌ها، و ته‌ته‌ش بگویی «تو هم که نیستی‌.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

.

چهارشنبه‌ها روز خواندن من است. برای پنجم‌ها سمک‌عیار می‌خوانم، برای چهارم‌ها خسرو و شیرین. غروب‌تر، برای پریسا و‌ میترا و مرسل، بیژن و منیژه، یا هر داستانی که پیش بیاید. 
امروز وقت رودررویی خسرو و فرهاد، وقتی داشتم می‌خواندم خسرو از خشم هوا را مشت می‌کند، مشتم را آوردم بالا، و دستم همان بالا مانده بود که یک‌آن نگاهم را هم از کلمات گرفتم و پرنیان را دیدم که هیجان‌زده تماشایم می‌کند و مشتش را گرفته بالا. 
دوباره نگاه انداختم پایین و فکر کردم وقت خواندن‌هایم، وقت گوش کردن‌هایشان، وقتی می‌توانم جادوی داستان را بدهم دستشان و‌ حواسشان را ازشان بگیرم، وقتی چشمان درخشانشان درشت می‌شود و مثل آهویی که صدایی بیش از صدای همیشگی باد شنیده، همه‌ تن‌ هشیار، خودشان را می‌سپارند به من؛ کاش یکی این‌وقت‌ها ثبت‌شان‌ کند، نگه‌شان دارد برای من. 
برای یاد‌آوری آن لحظه‌ی کوچک تأثیرم در این جهان، مثل سنگ کوچکی که در عبور بی‌اعتنای رودخانه، لب‌پر ظریفی می‌سازد، فقط.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۳, سه‌شنبه

.

از همه‌ی بیلبوردها و پیغام و پسغام‌های بهار روی در و دیوار، آن تک‌مصرع سایه چشمم را گرفت، که «بهار آمد، بیا تا داد عمر رفته بستانیم.» درست‌تر و صادقانه‌تر این‌که فقط چشمم را نگرفت، نگاهم افتاد بهش و بغضم گرفت.
گرچه بعدتر، فکر کردم و دیدم که شکایتی ندارم. نه این‌که صلح و صفاست یک‌سر به جهانم، بیشتر شاید آتش‌بسی در کار است، که تماشا کنم، بیشتر این را که چه مانده، تا این‌که چه کرده‌ام. بعدش وقت هست تصمیم بگیرم که پیشروی کنم یا عقب‌نشینی.
...
انیمیشن lnside Out را می‌دیدیم و من یک‌جایی بلند فکر کردم که «منم شبیه Joy، هی دارم دست‌وپا می‌زنم که وا ندم، که همه‌چی درست بشه.»
آرام دستم را گرفت. شاید هم بوسیدم، چرا یادم نیست؟
...
جوی هم خسته می‌شد گاهی، وا می‌داد، هرچقدر هم که چموش و گستاخ بود در برابر کاخ‌ رویاهایی که فرو می‌ریخت و نقشه‌هایی که نمی‌گرفت و راه‌هایی که بیراه می‌شد.
...
خوبی این سی‌‌وسومین سوم فروردین، شاید همین است که می‌دانم دیگر که هیچ‌چیز پایدار نیست، نه خنده‌های بلند، نه گریه‌های بلندتر، نه دوست‌داشتن و نه دل برداشتن.
با این‌همه هرچه پیش آید، شبیه همان جوی، باز هم سرپا می‌شوم و رفع‌ورجوعش می‌کنم و پیش می‌روم.
اصلا دنیا را چه دیدی، شاید آخرش همین Sadness که این دور و بر می‌پلکد و خیال می‌کنی بیخود و سرخر است و چرا دست از سر آدم برنمی‌دارد، بیاید کمک که با هم، داد عمر رفته بستانیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۳, یکشنبه

.

خواندم جایی که «ای بسا کلمه که به گوینده‌اش می‌گوید: «از من بگذر.»
و دیدم چقدر نشنیده‌ام، چقدر صدای کلمات را ناشنوا بوده‌ام.


* «بصائر و ذخائر» از ابوحیان توحیدی

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

.

ایستاده بودم، تکیه داده بودم به میز و دیده بودم حالم آن‌قدر خراب است که نمی‌توانم بنشینم. فکر کرده بودم که به کارشان که مشغولشان کردم، می‌زنم از کلاس بیرون. 
شعر حفظی اول کلاسشان، سپیده‌ی ابتهاج بود. خوب خواندندش، رسا و‌ محکم، با همان موسیقی کلام شجریان، با همان تکرار «سپیده‌ی ما گلگون است، آی گلگون است» با آن‌که در کتابشان یک بار آمده فقط، بی آن «آی» لعنتی. 
زنگ یکی‌مانده به آخر بود و عجیب بود برایم که سرحال بودند آن‌قدر. تمام که شد، باید می‌رفتیم سراغ کار آن روز، باید سرشان گرم می‌شد و‌ من چند دقیقه می‌زدم بیرون، اما گفتند «یه شب مهتاب» بخوانیم؟ شعر حفظی قبلی‌شان بود و دوستش داشتند بسیار. لبخند زدم که بخوانید. خواندند. خواندم. و درست، درست مثل آن شب سیزده، چهارده‌سالگی که تک‌‌آهنگش را توی نوارکاست‌های انقلابی بابا پیدا کرده بودم و ذوق‌زده رفته بودم آشپزخانه، پیش مامان و برایش خوانده بودم و وقت اوج «منو می‌بره از توی زندون» شنیده بودم که مامان گفت «چه صدات خوبه»، درست مثل همان شب، پرواز کردم و رنگ کاشی‌های آبی آن آشپزخانه یادم آمد.
تا آخر کلاس ماندم و نرفتم بیرون، کارهایشان را کردند و من هم چرخیدم بین نیمکت‌ها و ننشستم. 
...
کتابفروشی‌ها، مجله‌ها، فروشگاه‌ها، خیابان‌ها... همه زودتر از من سراغ بهار می‌رفتند. ویژه‌نامه‌های نوروزی، حراج‌ها، تقویم‌ها، ترافیک و سرشلوغی‌های عید، همیشه غافلگیرم می‌کردند که مگر نمانده تا بهار؟ من منتظر می‌ماندم همیشه تا روزهای آخر آخر آخر اسفند، که روزمره‌ها دست از سرم بردارند و من با خودم و آن حزن عجیب روزهای آخر اسفندم، خلوت کنم. 
این‌بار شکوفه و سبزی و سرخی خفیف سرشاخه‌ها، تقویم‌ها و حراجی‌ها و نوروزنامه‌ها غافلگیرم نکردند. دارم یاد می‌گیرم انگار، سرآخر. 
می‌دانم که بهار من نیامده هنوز، که روزهای آخر آخر آخر اسفند، آن حزن و خلوت و خیابان‌های خالی شفاف، شاید که دلم را جور دیگر گرم کند، می‌دانم که این سال، این سال که یک‌سر به انتظاری گذشت که سر نیامد، برسد که به روزهای آخر، شاید که بهار من هم بیاید؛ اما نمی‌خواهم دیگر منتظرش بمانم. 
فردا هنوز پانزده اسفند است، به تقویم من «ای بابا... کو تا بهار»، اما خیال دارم اول صبح برای بچه‌هایم «کودکانه»ی فرهاد را بگذارم که حفظ کنند و برق چشم‌های کنجکاوشان را که دیدم، باز هم تکیه بدهم به همان میز، بیخود لبخندم را پنهان نکنم و همراهشان بخوانم «با اینا زمستونو سر می‌کنم، با اینا، خستگی‌مو در می‌کنم»... 



ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۹, یکشنبه

.

دیده‌ای وقتی آن‌که باید درد از دلت بردارد، برنمی‌دارد، درد چطور مضاعف می‌شود؟ تصاعدی، به توان هزار هزار؟