ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

.

حرف می‌زدیم درباره‌ی دیگری، اما من یاد خودم بودم، وقت‌های درد و ترس و رنجیدگی و خشم، هروقت که شور و توان احساسات آن‌قدر بوده که طبع اغلب آرامم هم از پسشان برنیامده و واکنشی نشان داده‌ام که بعدش خودم را نشناخته‌ام. خودم را نبخشیده‌ام. 
و فکر کردم داوری مثل همیشه سخت‌ترین کار آسان دنیاست. 
و فکر کردم خوشا آنان که بعد از شکستن امواج سهمگین، باز می‌توانند خودشان را در آینه نگاه کنند و عادلانه، خود را بفهمند و ببخشند.
خوش‌تر، آن‌ها که آن‌که باید، بماند کنارشان در کشاکش این امواج و به ساحل که رسید، توفان‌زده و کوفته و بی‌جان، بفهمدشان، ببخشد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

..که ساحل بر من تنگ است

 توی نور سرخ طلوع، به ردیف درخت‌ها نگاه می‌کردم که جفت‌جفت از بالای سرم رد می‌شدند و یاد آن جمله بودم که از آن مرد خوانده بودم، «با درد خود بساز، تا با تو بسازد.» شب حافظ هم تکرارش کرد، «با درد صبر کن، که دوا می‌فرستمت.» 
 دیرترک، خواندم که آب بالا آمده و نهنگ‌های به گل‌نشسته‌ی‌ روی دست آدمیان مانده را با خود به دریا بازگردانده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

.

یاد شبی افتاده بودم، از بهار چهار، پنج سال پیش. ماشین از بزرگراه کردستان سرازیر شده بود پایین، ارغوان‌ها به یادم مانده‌اند از آن شب و این‌که مدام توی سرم بود «نه هر درخت، تحمل کند جفای خزان.» 
یاد این افتادم که نوشتم ازش و بایگانی وبلاگ که در دسترس نبود، پس رفتم سراغ ای‌میل، چون باز یادم مانده بود که میم به بهانه‌ی همان نوشته، برایم چیز خوبی نوشته بود، مهربان و کوتاه. 
نتیجه‌ی این‌همه یاد، شده بود این‌که از صبح بچه‌ها شعر و داستان و انشا می‌خواندند و من گوشه‌ی دفتر کلاسی و کاغذ و دفتردستکم، مدام درخت و جفا و خزان و تحمل را مشق می‌کردم. 
زنگ آخر دیگر طاقت نیاوردم و جست‌وجو کردم و غزل را پیدا کردم. 
این‌جا هنوز باید باشد مثل دفتر یادداشت روزانه‌ام، فارغ از هر چشم آشنا و بیگانه که می‌خواندش، مثل نوجوان‌هایم که وادارشان کردم به یادداشت نوشتن و گاهی برای کلاس خواندن و گاهی من را از قلم توانایشان شگفت‌زده کردن، مثل نوجوانی‌ام و آن دفترهایی که ترکیبی از ترس و شرم نمی‌گذارد بار دیگر سراغشان بروم. 
تا من این کلمات قیامت آقای حافظ را بنویسم این‌جا فقط، برای نمایش آن‌چه که به کلام در نمی‌آید.

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه‌ی دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه‌ی نظر و شیوه‌ی کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

.

داده‌ام دیوارها را سبز و آبی کنند، تیره. نقاش مثل بقیه تردید داشت و می‌ترسید از تاریکی، من اما شک نداشتم.
حالا اما، نمی‌دانم چطور یادم افتاد که روزهاست پشت چشم‌هایم تصویری دارم از جایی بلند و دور. خانه‌ای همه از چوب تیره. 
خودم را می‌بینم با پیرهن سپید‌. ملافه‌ها و‌ پرده‌ها هم، همه سپیدند. بیرون برف باریده، آن‌قدر که زمین پیدا نیست و سکوت را فقط خطوط متقاطع درختان و پرواز تیز تک‌وتوک پرنده‌ها خط می‌اندازد.  
تنها نیستم آن‌جا، کسی هست که تیمارم می‌کند. کسی که جز او نمی‌تواند باشد. درد بوده و تنها خودش می‌تواند درمان باشد. کسی که تا می‌شود حرفی نمی‌زند. می‌داند خسته‌ام. می‌داند و همراه من به سکوت گوش می‌کند. 
کسی که چندین چهره دارد، یا دیگر چهره ندارد. 


ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

.

چقدر باید دوست داشته باشی که حتی گفتن از غمش برای دیگران، برایت مثل خیانت باشد؟
و دوست‌داشتن، چه بی‌ارفاق است عزیز من، چه همه‌مان ته‌ تهش رفوزه‌ایم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

.

آفتاب دیگر آفتاب نبود. با آن‌همه سرخی گوشه‌گرفته در آسمان، فقط می‌شد خورشید صدایش کرد. شاخه‌های درختان دو سوی بزرگراه، خطوط به‌نظم نشسته‌ی سیاهی بودند، قاب این سرخی. باید می‌شد دوربین دست بگیرم و ثبتش کنم، اما داشتم حرف می‌زدم برایش. آن‌هم با صدایی که تمام خودش نبود، به این امید که نشکند، نگرید.  
حالا هم تنها کلمات را دارم. کلمات سترون، کلمات ناتوان؛ برای نشان دادن آن سرخی و سیاهی دم غروب. برای آن کلمه‌ها که برایش از امیدم به معجزه می‌گفت، به باطل‌السحر، برای نگاهم که به قاب جلو بود و ماشین‌‌ها که دور می‌شدند و غروبی که نزدیک می‌شد و دلی که باز تندتر می‌تپید دم غروب، برای نگاهش  که بی‌که ببینمش، می‌دیدمش، که هر آن که راندن ماشین بگذارد، برمی‌گردد و نگاهم می‌کند.
کلمات، کلمات... جای این کلمات باید عکسی بود، به آن سرخی و سیاهی، و زیرش می‌نوشتم «در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش، آن داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم»، یا هیچ.
هیچ.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

.

بعدش حتی رفتم همان مغازه که رفتنی نشان کرده بودم، و کفش قهوه‌ای خوش‌ترکیب را پوشیدم و قیمت کردم. بعدتر یادم افتاد یک‌شبی با هم رفته بودیم همین مغازه و من کفش خریده بودم. اما این‌بار رفتنم نشانه‌ی هیچ چیزی نبود، نه گذشتن، نه اصرار بر این گذشتن. از آن اصرارهای الکی که هیچی‌م نیست و خوبم و آه، سلام به زندگی پیش رو نبود. فقط چندلحظه قدم آهسته کرده بودم جلوی ویترین و فکر کرده بودم الان با این حس غریب، نباید بروم کفش قیمت کنم که، و بعد دیده بودم حالا ضرری ندارد، و رفته بودم. 
بعدش تا برسم به ماشین‌خطی‌های فاطمی و‌ ببینم ون ایستاده و فکر کنم ون سوار نمی‌شوم که... با این‌همه بروم‌ جلو و از راننده‌ی جوان و خوش‌پوش و بی‌حوصله‌اش بپرسم می‌شود صندلی جلو نشست و او کف دستش را نشان دهد که بفرمایید و بعد ماشین پر شود و از ترافیک کوچه خلاص شود و راننده کفرش دربیاید از برنامه‌ی رادیو و بزند روی ضبط و یک‌هو موسیقی مثل آواری از آب‌شور فرو بریزد و گوگوش بخواند «توی گسترده‌ی رویا» و سدی از بهت و اندوه را بشکند، طول کشید تا بفهمم دارم گریه می‌کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

.


مرد سیاه پوشیده بود. ماشین بوی خوب می‌داد و ضبط چیزی شبیه مارش عزا پخش می‌کرد، شبیه ترومپتی که در تعزیه می‌زنند.
خسته بودم از آن‌همه در شهر کوچک راه رفتن به‌هوای سرکشیدن آخرین قطره‌ی آن خلوت و آن نور. سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی و بیرون را تماشا می‌کردم که پرسید: «نگه دارم عکس بگیرین؟» تشکر کردم که نه. گفت: «دیدمتون توی شهر دارین عکس می‌گیرین، خواستم بهتون بگم اون‌جاها که عکس نداره، باید بیاین این‌جا، روم نشد.» و به باغ‌های خزان‌زده‌ی دور و بر اشاره کرد. «الان واسه همین از این مسیر اومدم.»
خندیدم. «کی می‌گه شهرتون عکس نداره؟ شماها عادت کردین به زیباییش.» رد خنده به صدای او هم رسید. «راست می‌گین. ولی خسته شدیم دیگه آخه. همه زندگی‌مون شده برگ.»
و همه‌ی زندگی‌شان برگ بود. درختان می‌گریستند و شهر را اشکشان برداشته بود. برگ‌ها بودند و آدم‌ها نبودند. صدای گریه‌شان از هر صدایی بلندتر بود و من به عمرم، غوغای سکوت را چنین بلند نشنیده بودم.
گفتم: «برف هم دارین این‌جا، نه؟» گفت: «آره. یه چندروز دیگه حسابی زمستون می‌شه. حالا نگه دارم عکس بگیرین؟»
نه وقت بود و نه دوربین نایی داشت.
یاد آن پنجره‌ی آبی محجوب افتادم میان کاهگل‌ها، میان سایه‌ی چنارهای سربه‌آسمان، میان نور و حسرتی که از خاموش شدن دوربین به دلم مانده بود. نشان کرده بودمش برای یک‌بار دیگر رسیدن بهش. اگر که خراب نکنندش. اگر که بازگشتی باشد اصلاً و فرصت دیدار دوباره‌ای و به یاد سپردنی. اگر. اگر. اگر.
«حالا اگه زمستون هم نیومدین، بهار حتما بیاین. اردیبهشت این‌جا خیلی خوبه.»
گفتم چشم و تشکر کردم و پیاده شدم.
و فکر کردم که از کجا می‌دانم؟ یک‌روزی شاید، با بهار بازگردم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

.

آخرین تصویرش را به یاد می‌آورم، آخرین باری که دیدمش. دوید از خانه بیرون و کیسه را از دستم گرفت. دلسوز و نگران؟ شاید. چندکلمه‌ای حرف زدیم و باز برگشت و من هم سوار ماشین شدم و رفتم.
تصاویر به عقب می‌روند، یکی‌یکی پشت هم ردیف می‌شوند و رنگ دوستی و مهرشان کم‌کمک پررنگ‌ می‌شود، بی‌شاید، بی‌تردید.
فکر می‌کنم که مرگ، چه بی‌رحم است و چه دل آدم را به رحم می‌آورد با خاطراتش، دردناک‌ترین‌ها حتی، و اندوه داسی با دسته‌ی بلند است که دلم را درو می‌کند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

و هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه‌ی ماهتاب پارو می‌کشند

توی شلوغی واگن مترو، فکر می‌کنم مردن میان جمعیت، لابد باید یک‌قدم از این‌حالی که دارم جلوتر باشد. زن‌ها هل می‌دهند و سوار می‌شوند و سوار می‌شوند و من هرچه محکم‌تر می‌ایستم، بازهم نمی‌توانم پشت‌سری‌ام را له نکنم. برمی‌گردم که دست‌کم عذر بخواهم، نگاهم می‌افتد به کمی آن‌طرف‌تر، دختر جوان محجبه‌ای که یک‌دستش به میله است و دست دیگرش کتاب «استانبول» اورهان پاموک. به تهران فکر می‌کنم، به حجم سیاه و فشرده‌ی «واگن بانوان» و فکر می‌کنم یعنی دختر به فصل حزن استانبول رسیده؟ نگاهش می‌کنم که چشم از کتاب گرفته و به دختربچه‌‌ای که روی پای مادرش نشسته، لبخند و پلک محکم می‌زند. 
من‌هم پلک‌هایم را محکم فشار می‌دهم. نمی‌دانم توی آن ازدحام، داغی‌وشوری پشت پلک‌ها را کجای دلم بگذارم.
...
 توی ترافیک ترسناک سرشب، راننده دستش را با دوتا گردو پیش رویم باز می‌کند که «بردار.» چندبار تشکر می‌کنم که نه، سرآخر، با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش شاکی می‌شود که «نخریدم که، مال باغ خودمون تو تبریزه.» دیگر برمی‌دارم و می‌اندازمشان توی کیف. چندین دقیقه‌ی دیگر که منتظریم ابدیت بگذرد و چراغ سبز شود، باز گردو می‌شکند و مغزگردوها را با من نصف می‌کند. 
...
صبح به‌سختی از تخت کنده‌ام، شبش بارها بیدار شده‌ام و صدای باران کم‌جانی را شنیده‌ام. زیرچشمی آسمان نیمه‌ابری را پاییده‌ام و آژانس گرفته‌ام و تا ماشین سرپایینی چمران را نرسیده به دوربرگردان توحید و نپیچیده بالا و چشمم به کوه‌های تهران نیفتاده که تا دامنه سپید شده‌اند، لبخند نزده‌ام.
...
نامش سرمه است و شبیه اسمش، کوچک و باریک و سبزه‌رو. قر و اطوار دختربچه‌های نه‌ساله‌ی دیگرم را ندارد و جدی است. سرکلاس بچه‌ها از این حرف می‌زنند که آدم مدام چیز دیگری می‌خواهد و برایش مثال می‌زنند، سرمه هم دست بالا می‌برد. وقتی نوبتش می‌رسد، من‌من می‌کند و با خجالت می‌گوید مثلا وقتی می‌خواهیم به دنیا بیاییم خدا می‌پرسد می‌خواهی آدم باشی یا پرنده. ما می‌گوییم آدم، اما وقتی می‌آییم روی زمین، دلمان می‌خواهد پرنده باشیم. 
لبخند می‌زنم که «چه مثال خوبی سرمه، آفرین.» و فکر می‌کنم بله خدای بزرگ، پرنده، پرنده، پرنده.