ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

.


مرد سیاه پوشیده بود. ماشین بوی خوب می‌داد و ضبط چیزی شبیه مارش عزا پخش می‌کرد، شبیه ترومپتی که در تعزیه می‌زنند.
خسته بودم از آن‌همه در شهر کوچک راه رفتن به‌هوای سرکشیدن آخرین قطره‌ی آن خلوت و آن نور. سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی و بیرون را تماشا می‌کردم که پرسید: «نگه دارم عکس بگیرین؟» تشکر کردم که نه. گفت: «دیدمتون توی شهر دارین عکس می‌گیرین، خواستم بهتون بگم اون‌جاها که عکس نداره، باید بیاین این‌جا، روم نشد.» و به باغ‌های خزان‌زده‌ی دور و بر اشاره کرد. «الان واسه همین از این مسیر اومدم.»
خندیدم. «کی می‌گه شهرتون عکس نداره؟ شماها عادت کردین به زیباییش.» رد خنده به صدای او هم رسید. «راست می‌گین. ولی خسته شدیم دیگه آخه. همه زندگی‌مون شده برگ.»
و همه‌ی زندگی‌شان برگ بود. درختان می‌گریستند و شهر را اشکشان برداشته بود. برگ‌ها بودند و آدم‌ها نبودند. صدای گریه‌شان از هر صدایی بلندتر بود و من به عمرم، غوغای سکوت را چنین بلند نشنیده بودم.
گفتم: «برف هم دارین این‌جا، نه؟» گفت: «آره. یه چندروز دیگه حسابی زمستون می‌شه. حالا نگه دارم عکس بگیرین؟»
نه وقت بود و نه دوربین نایی داشت.
یاد آن پنجره‌ی آبی محجوب افتادم میان کاهگل‌ها، میان سایه‌ی چنارهای سربه‌آسمان، میان نور و حسرتی که از خاموش شدن دوربین به دلم مانده بود. نشان کرده بودمش برای یک‌بار دیگر رسیدن بهش. اگر که خراب نکنندش. اگر که بازگشتی باشد اصلاً و فرصت دیدار دوباره‌ای و به یاد سپردنی. اگر. اگر. اگر.
«حالا اگه زمستون هم نیومدین، بهار حتما بیاین. اردیبهشت این‌جا خیلی خوبه.»
گفتم چشم و تشکر کردم و پیاده شدم.
و فکر کردم که از کجا می‌دانم؟ یک‌روزی شاید، با بهار بازگردم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

.

آخرین تصویرش را به یاد می‌آورم، آخرین باری که دیدمش. دوید از خانه بیرون و کیسه را از دستم گرفت. دلسوز و نگران؟ شاید. چندکلمه‌ای حرف زدیم و باز برگشت و من هم سوار ماشین شدم و رفتم.
تصاویر به عقب می‌روند، یکی‌یکی پشت هم ردیف می‌شوند و رنگ دوستی و مهرشان کم‌کمک پررنگ‌ می‌شود، بی‌شاید، بی‌تردید.
فکر می‌کنم که مرگ، چه بی‌رحم است و چه دل آدم را به رحم می‌آورد با خاطراتش، دردناک‌ترین‌ها حتی، و اندوه داسی با دسته‌ی بلند است که دلم را درو می‌کند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

و هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه‌ی ماهتاب پارو می‌کشند

توی شلوغی واگن مترو، فکر می‌کنم مردن میان جمعیت، لابد باید یک‌قدم از این‌حالی که دارم جلوتر باشد. زن‌ها هل می‌دهند و سوار می‌شوند و سوار می‌شوند و من هرچه محکم‌تر می‌ایستم، بازهم نمی‌توانم پشت‌سری‌ام را له نکنم. برمی‌گردم که دست‌کم عذر بخواهم، نگاهم می‌افتد به کمی آن‌طرف‌تر، دختر جوان محجبه‌ای که یک‌دستش به میله است و دست دیگرش کتاب «استانبول» اورهان پاموک. به تهران فکر می‌کنم، به حجم سیاه و فشرده‌ی «واگن بانوان» و فکر می‌کنم یعنی دختر به فصل حزن استانبول رسیده؟ نگاهش می‌کنم که چشم از کتاب گرفته و به دختربچه‌‌ای که روی پای مادرش نشسته، لبخند و پلک محکم می‌زند. 
من‌هم پلک‌هایم را محکم فشار می‌دهم. نمی‌دانم توی آن ازدحام، داغی‌وشوری پشت پلک‌ها را کجای دلم بگذارم.
...
 توی ترافیک ترسناک سرشب، راننده دستش را با دوتا گردو پیش رویم باز می‌کند که «بردار.» چندبار تشکر می‌کنم که نه، سرآخر، با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش شاکی می‌شود که «نخریدم که، مال باغ خودمون تو تبریزه.» دیگر برمی‌دارم و می‌اندازمشان توی کیف. چندین دقیقه‌ی دیگر که منتظریم ابدیت بگذرد و چراغ سبز شود، باز گردو می‌شکند و مغزگردوها را با من نصف می‌کند. 
...
صبح به‌سختی از تخت کنده‌ام، شبش بارها بیدار شده‌ام و صدای باران کم‌جانی را شنیده‌ام. زیرچشمی آسمان نیمه‌ابری را پاییده‌ام و آژانس گرفته‌ام و تا ماشین سرپایینی چمران را نرسیده به دوربرگردان توحید و نپیچیده بالا و چشمم به کوه‌های تهران نیفتاده که تا دامنه سپید شده‌اند، لبخند نزده‌ام.
...
نامش سرمه است و شبیه اسمش، کوچک و باریک و سبزه‌رو. قر و اطوار دختربچه‌های نه‌ساله‌ی دیگرم را ندارد و جدی است. سرکلاس بچه‌ها از این حرف می‌زنند که آدم مدام چیز دیگری می‌خواهد و برایش مثال می‌زنند، سرمه هم دست بالا می‌برد. وقتی نوبتش می‌رسد، من‌من می‌کند و با خجالت می‌گوید مثلا وقتی می‌خواهیم به دنیا بیاییم خدا می‌پرسد می‌خواهی آدم باشی یا پرنده. ما می‌گوییم آدم، اما وقتی می‌آییم روی زمین، دلمان می‌خواهد پرنده باشیم. 
لبخند می‌زنم که «چه مثال خوبی سرمه، آفرین.» و فکر می‌کنم بله خدای بزرگ، پرنده، پرنده، پرنده.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

.

خانوم نون و خانوم میم، پنج‌، شش سالی هست که دیگر نمی‌روند و بیایند. دلخوری‌های ریزریز و‌گاهی هم درشت بین خودشان و بچه‌ها و شوهرهایشان، سر آخر دل خودشان را هم چرکین کرد و این شد که دیگر از هم بریدند و حالا دیگر جز به‌اجبار ختم و عروسی، هم را نمی‌بینند. چندماهی یک‌بار که زنگ می‌زنند به‌هم تا با لحن غریبه‌ای حال هم را بپرسند، چون لابد باید ثابت کنند که دوری فقط دوری است و رابطه هنوز نمرده، با لحنی غمناک و مراقب، فقط از آن بخشی از زندگی حرف می‌زنند که احساسات چندانی برنینگیزد. بیشتر از دردهای جسمانی می‌گویند، از دوا و دکتری که دائم باید پول بریزند به پایش. اگر هم چاره‌ای ندارند و باید خبر خوب را بدهند به‌هم، به‌خاطر وظایف خانوادگی، یا به‌خاطر دین‌ای که از صمیمیت قدیم بر گردنشان مانده، جوری خلاصه و بی‌تأکید ازش می‌گویند که انگار این هم قرص و دوایی است که باید زود بیندازند بالا تا تلخیش گلوگیر نشود. به اکراه ازش حرف می‌زنند، که یعنی جریان زندگی است و جوان‌ترها هلشان می‌دهند و آن‌ها هم چاره‌ای ندارند جز رفتن با موج، و اگر دست خودشان بود، فقط غم بود و غم.  
تماشایشان می‌کنم، و خودم را می‌بینم، وقت تقلاهای تلخی که برای از دست ندادن رابطه‌‌ای عزیز و نیم‌بند، ازم سر می‌زند. 
انگار که بخواهم بگویم فلانی، جای تو خالی مانده و زندگی بی‌تو ادامه ندارد.
و راستش، می‌دانم که تقلا مضحک است و دردناک و زندگی هم ادامه دارد، اما از واقعی نبودن آن اکراه خانوم میم و خانوم نون در بغل گرفتن شادی‌‌ها و سفرها و عروسی‌ها و صمیمیت‌های تازه، بس که هیچ‌کدام آن جای خالی را پر نمی‌کند، هیچ مطمئن نیستم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

...و آدم مثل شیشه

«مامان تموم کرد
دراز کشیده‌ام و کتاب را تازه باز کرده‌ام که پیغامش می‌رسد. بی‌هوا بلند می‌شوم و می‌نشینم. زنگ می‌زنم بهش و حرف می‌زنیم. صدایش آرام است و شوخ. دلم می‌خواهد پیشش باشم، به‌خاطر آن خستگی و آشفتگی پنهان در صدایش که می‌شناسم دیگر. اما فقط حرف می‌زنیم و ته‌ش مواظب خودت باش می‌گوییم.
کمی بعد برمی‌گردم به کتاب. داستان سربازی است که خبر مرگ مادرش را بهش می‌دهند و ما با او سوار جیپی می‌شویم که قرار است برساندش به پشت خط. در مسیر می‌فهمیم خیال سرباز راحت است که مادرِ او نیست که مرده و مادر آن سرباز دیگر است که با او تشابه اسمی دارد. قبلا هم چنین اشتباهی کرده‌اند. حساب‌کتاب کرده که می‌رود خانه و چندروزی طول می‌کشد تا بفهمند اشتباه شده و او تا آن موقع وقت دارد دندانش را درست کند و برود سینما و نفسی تازه کند. این را هم می‌فهمیم که چندماه است با مادرش سر این‌که بعد از مرگ پدر دوباره ازدواج کرده، قهر است. اصلا از لج مادرش ول کرده و آمده ارتش اسم نوشته. آن‌قدر هم نامه‌هایش را جواب نداده و پس فرستاده و پای تلفن که صداش زده‌اند نرفته که مادر دیگر دست کشیده از نامه نوشتن و تماس گرفتن. یک‌جایی دو تا مامور همراه سرباز، آگهی فالگیری را می‌بینند و می‌روند پیشش که او آینده‌شان را بخواند. سرباز نمی‌رود. دانستن آینده که کاری ندارد، فردا همیشه بدتر از امروز است. بیماری، زوال تن و مرگ به سادگی اتفاق می‌افتد. ساده و مسخره، همان‌طور که چندسال پیش سراغ پدرش آمده و او را با مادرش توی این دنیا تنها گذاشته.
به جاش سرباز می‌نشیند توی ماشین و فکر و خیال می‌کند و یادش می‌آید که مرگ چه‌قدر ممکن و نزدیک است. یادش می‌آید که دوری خودخواسته این وسط چه‌قدر بی‌معنی است و چه‌قدر بس است.
لابد برای همین باز ته دلش خالی می‌شود و تصمیم می‌گیرد تا رسید پشت خط، به‌جای ول‌گشتن‌ و استراحت، سوار اتوبوس شود و یک‌راست برود شهرشان پیش مادرش. تا دیگر قهر و دوری بس باشد. چشم‌هایش را می‌بندد و شهر به شهر و ایستگاه به ایستگاه می‌رود تا می‌رسد پشت در خانه و در که باز می‌شود، تعجب می‌کند که این‌همه آدم توی خانه چه‌کار می‌کنند و چرا شوهر مادر به استقبالش می‌آید که «چه خوب شد که اومدی.»
کتاب را که می‌‌بندم، چشم‌ها را هم، فکر می‌کنم که همین است. همیشه مثل این سرباز چشم‌ها را می‌بندم و پشت پلک‌ها شهر به شهر و خانه به خانه می‌روم و دری را می‌کوبم و باز که می‌شود ناگهان می‌بینم که دیر است. من هم پشت چشم‌هایم، فال می‌گیرم و آینده را می‌بینم و ازش می‌ترسم، چون شک ندارم که می‌تواند از امروز بدتر باشد. می‌شود آدم دیر کند، دیر بی‌خیال قهر و لجبازی شود. دیر برسد پشت در خانه‌اش، و در را که برایش می‌گشایند، اگر که بگشایند، خانه‌اش پر از غریبه‌هایی باشد که با چشمانی درمانده از همدردی نگاهش می‌کنند.
چشم‌ها را باز می‌کنم و فکر می‌کنم به سرباز، به راه کوچکی که نویسنده برایم گذاشته تا خیال کنم سرباز هم که چشم‌هایش را باز می‌کند، توی جیپ نشسته هنوز، و چند ساعت دیگر خودش را به اتوبوس می‌رساند و بعد هم خانه و به جای آن‌همه غریبگی، آن‌همه دیری و دوری، دست‌های مادرش در آغوشش می‌کشند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

.


وقت تماشای ابرها، حواسم بود که نگاه زن جوان و مرد پیر کناری‌م را سد نکنم، و گاهی که چشم‌ها را می‌بستم، فکر می‌کردم به این‌که انگار در مسیر یک فواره زندگی می‌کنم، همیشه در تلاش برای رسیدن به اوج، رسیدن به‌ش و بعد، فرو افتادن. 
و می‌دانی، دردناکی، و زیبایی‌ و شور و مزه‌اش لابد همین است که بالای فواره که هستم، می‌دانم فروخواهم افتاد. می‌دانم «لحظه‌»ام چه کوتاه خواهد بود، که زندگی‌ام بیش از هر چیزی، مزه‌ی قبل و بعد رسیدن به اوج را خواهد داد، نه خود اوج، اما آن لحظه‌ی رسیدن، آن اوج ناگفتنی، آن توانستن، لعنتی به همه‌ی دویدن‌های قبل و خستگی و دلتنگی‌های بعد، می‌ارزد.
..
سرشلوغی امسال باعث شد سالگشت‌های خوشایند و ناخوشایند را یک‌سر از یاد ببرم.
از خوشایندها، یکی‌ش این‌که تازه امشب یادم افتاد امسال شد ده سال که «لحظه» چسبید به نام کوچکم. 
نگهش داشتم، کج‌دار و مریز حتی، مثل هر حس عمیقی که داشته‌ام، به قیمت به عبث پاییدن به زعم دیگران، که دیگران، همان‌هایی‌اند که این پاییدن‌ها را عبث می‌بینند و دوست، آشنای من، معنای این جنگیدن و نگه داشتن را می‌داند، می‌فهمد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

.

زود رسیدم و نرفتم بالا. ایستادم جلوی در و منتظر ماندم که برسند و تماشایشان کنم. از کلاس اولی‌ها با غربت نگاه‌هایشان گرفته تا بچه‌های این دوسال گذشته‌ی خودم که می‌پریدند بغل آدم.
همه‌جوره هم داشتم:
روناک که لب برچید که چرا امسال معلم‌شان نیستم دیگر، آریانا که پارسال آبمان با هم توی یک جو نمی‌رفت و امسال تا فهمید دیگر معلمش نیستم، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرید بالا که «هورا!»، آیه که طول کشید تا بغل محکممان تمام شود و کمی فاصله بگیرم ازش و بفهمم قدش دیگر رسیده به من، و همین را با ذوق بهش گفتم و دوباره بغلش کردم و...
...
نشسته بودم سر کلاس، ناگهان یادم افتاد که سه سال دارد می‌شود که توی این چهاردیواری، من هستم و بچه‌ها می‌آیند و می‌روند. 
برای کسی که انگار همیشه موسم رفتنی هست که او پای در بند، ازش جا مانده، حس غریبی بود.
...
از دیروز یکی توی سرم می‌خواند «هر گلی نو در این جهان آید، ما به عشقش هزار دستانیم.»
شاید اولین غزلی که به گل‌های نوی امسالم بدهم که بیت‌بیت حفظ کنند، همین کلمات آقای سعدی باشد.  

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

.


جایی خواندم که آدم به همه‌ی آرزوهایش می‌رسد، فقط نه آن وقتی که باید. 
و چندین‌بار شد که به چیزی دست برسانم سرآخر، و ببینم که دیگر نمی‌خواهمش. یا در بهترین حالت، دیگر ذوقی برایش ندارم. همان مثل معروف دوچرخه‌ای که به‌جای هفت‌سالگی، بیست‌ساله که شدی دست بکشی به زینش.
...
هنوز شش ماه نگذشته از شبی که توی اینستاگرام، عکسی گذاشتم از یک‌تکه جاده‌ی محصور بین درخت‌ها، جایی بین فومن و ماسوله، و نوشتم از آرزوی دوری که بس که حرفی ازش نزدم، می‌ترسم فراموشش کنم.
...
نوشتم از آن عکس زیبای هانری کارتیه برسون، از درختان بلندی دو سوی جاده‌ای، و دانستن این‌که این‌جور جاده‌ها، جایی در فرانسه هست. 
من آرزوی دیدن آن جاده‌ها را، دیدنی آن‌جور که می‌خواستم، به نشانه‌ی چیز دیگری، ناگفتنی و عزیز و‌ دور از دست، گذاشته بودم یک‌جای دوری ته قلبم، سال‌ها، و شش‌ماه پیش، از زیر غبار عادت و ترس و فراموشی آوردمش بیرون و نوشتم تا به یادش بیاورم. نوشتم تا فراموشش نکنم.
...
آخرین روز سفر، بی که در انتظارشان باشم، آن جاده‌ها را دیدم، در ابتدای هر روستا و شهر کوچکی در شمال فرانسه، مثل یک دالان سبز و انبوه و پذیرا و خوشامدگوی. 
دیدم‌شان وقتی هنوز در آرزویشان بودم، و آنچه تجربه کردم در این دیدار، یادم داد که یک‌وقتی هم دویدن، بسیار و بسیار و بسیار، بارها نومید و گاهی هم امیدوار دویدن، رسیدن دارد.
که گاهی هم آدم به آرزویش می‌رسد، همان‌وقتی که باید.
...
برای کسی که همیشه در جدال بوده با فراموشی، چون دن‌کیشوتی که به سوی آسیابی می‌تازد و بارها و بارها ازش شکست می‌خورد، این پیروزی نحیف و عزیز، چه طعم دیریاب و غریبی دارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

.

«با او که نزدیک‌ترین و عزیزترین بود و هست، این گذشت بر من، از بقیه چه انتظاری دارم.» یک نومیدی ناجوری دارد این جمله. آن‌قدر که دلم می‌خواهد به گوینده‌ بگویم، به آن نزدیکی و محبت شک کن، نه به بی‌فایدگی نزدیکی و محبت. 
و راستش؟ نمی‌دانم پس از کدام‌یکی از این تردیدها، این بنیاد بر باد دادن‌‌ها، آدم کم‌تر تلخ، کم‌تر بی‌اعتماد بر جا می‌‌ماند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

.

اسم شهرها را روی کاغذ نوشتیم، هر شهری، هرجای کاغذ که دوست داشتیم. برایش گفتم روش بازی این‌جوری‌ست که هرکس به حریف مسیر می‌دهد، مثلا از کاشان برو پاریس. بعد باید با مداد خط کشید بین دو شهر. به مرور که تعداد خط‌ها، سفرها زیاد شد، هنر تو باید این باشد که به حریف مسیرهای سخت بدهی، هنر او هم این‌که پرش به پر خط‌های دیگر، مسیرهای پیش از این پیموده، نگیرد. و بعد، جا عوض و از سر. تا کاغذ سیاه شود و دیگر راه رفتن نباشد.
بازی گرم گرفته بود. وقت پیمودن مسیرها، صدای قام‌قام ماشین درمی‌آوردم، رجز می‌خواندم، صدایم را برمی‌گرداندم و بچه می‌خندید و من یاد مریم بودم، دختردایی‌ام، توی آن آشپزخانه‌ی خانه‌ی نواب. غروب بود، یا شب، یادم نیست. آشپزخانه زیرپله بود و پنجره نداشت. پله‌ها می‌رفت طبقه‌ی بالا، به مهمان‌خانه‌‌ی دور از دسترس ما بچه‌ها و مهمان‌های زیادی نزدیک، با آن مبل‌های بلند سدری‌رنگ که نقش‌ زری‌دوزی داشتند. راه‌پله موکت بود، با یک فرش قرمز باریک که پله‌ها را از بالا تا پایین نصف می‌‌کرد و تا پیش از آن پاگرد که می‌رسید به مهمان‌خانه، هنوز قلمرو بازی ما بود.
زیر نور سرد آشپزخانه، کاغذی روی زمین بود با نام شهرها و من و یک‌ بچه‌ی دیگر که یادم نیست و مریم، که هفت‌هشت‌سالی از من بزرگتر بود و من همیشه زیبایی و شوخ و شنگی‌اش را تحسین می‌کردم، نشسته بودیم دورش. مریم قام‌قام‌ می‌کرد و رجز می‌خواند.
...
کاغذ دیگر راهِ رفتن نداشت که برادرم گفت خبر بدی دارد. چشم از بچه برداشتم و برگشتم طرفش. نگاهش از آن نگاه‌ها بود که وقتی می‌داند از آن‌چه خواهد گفت، بسیار غمگین می‌شوم، به چشم‌هایش می‌نشیند؛ نگران و غمخوار. عین خبر را خواند: «عباس کیارستمی درگذشت.»
آخ گفتم و ناخودآگاه دستم به سوی دهانم رفت. حتما آخ خیلی بلند بود که بچه نگران پرسید چی شد؟ چندبار پرسید. پدرش باز عین خبر را خواند. بچه پرسید درگذشت یعنی چه؟ پدرش گفت برایش که یعنی فوت کرد. آرام شد، ورق زد و چیزکی دیگر روی کاغذ کشید، و من تلاش کردم در دو سه جمله دلیل این‌همه اندوه را برایش بگویم.
...
از دیروقت دیشب تا به الان، به دلیل این‌همه اندوه فکر می‌کنم. مرثیه‌ها را می‌خوانم. عکس و فیلم و گزارش. کم‌کم دیگر وقت نوشته‌هایی است از سر به تنگ آمدن از مرثیه‌ها.
و هنوز به دلیل این اندوه فکر می‌کنم.
...
هم‌ اندازه‌ی بچه بودم، هفت‌هشت ساله، و مرگ، فوت، درگذشت و واژه‌های مشابه هیچ غریبه نبودند. روزها می‌شد که ما بچه‌ها را در همان خانه‌ی نواب به مریم و خواهر بزرگترش می‌سپردند و خودشان می‌رفتند میان آوارهای آن شهر کوچک و درختان زیتونش، که دیگر شهر نبود.
پس از آن، پس از آن روزها که گاهی میان بازی‌ها، روی همان پله‌های موکت‌پوش می‌نشستیم و از حرف‌ها می‌فهمیدیم که ای وای، فلانی هم مُرده، آن شهر دیگر توی خیالم سبز نبود، آن سبز نجیب زیتون. رنگ خاک و آوار بود و بوی عرق و گل‌های پرپر روی قبر و گلاب می‌داد.
آن‌ها را که رفته بودند با انگشتان دو دست می‌شمردم و آن‌ها که مانده بودند، چیزی بودند سرگردان، میان گریه و خشم و دلتنگی و ماتم و سکوت.
پس از آن تا روزها، آن شهر را دیگر دوست نداشتم. فقط اندوهی بود که گاهی می‌توانستم برای نزدیک‌ترین همکلاسی‌هایم، اعتراف کنم.
...
کیارستمی و فیلم‌هایی که در آن شهر ساخت، نمایش تک و توک ستون‌های چوبی لاجوردی ناشکسته میان دیوارهای کاهگلی نیمه‌ویران، خواب نقره‌ای‌رنگ برگ‌های زیتون در باد، دامن‌های سپید بلند، نمدها و گلیم‌ها و گهواره‌های چوبی، لهجه و نگاه آشنای مردمی که می‌شناختم، و همه‌ی این‌ها بی که بوی مرگ بدهد... دلیل این‌همه اندوه را پیدا کردم.
...
می‌دانی، آدمی خودخواه است و دستش کوتاه؛ از فیل در تاریکی، گوشه‌ای را دست می‌کشد و فریاد می‌زند شناختم.
از دنیای آقای کیارستمی، از نگاه آرام و متین و خلاصه‌اش به درخت‌ها و آدم‌ها، توشه‌ی من در این تاریکی‌، سماجت او بود در یافتن دوباره‌ی زندگی، جایی و وقتی که همه‌چیز نشان از مرگ می‌داد.  
و باید در مجاورت دائمی نفس بویناک مرگ بوده باشی، گوشه‌ای در فراموشخانه‌ی اندوه، تا بدانی من از چه می‌گویم.
...
آدمی خودخواه است آقای کیارستمی و دستش کوتاه.
دست من آن‌قدر می‌رسد که از شما یاد بگیرم و به بچه‌ها، که دنیایتان این‌همه به آن‌ها آغشته بود، این سماجت فروتن و آرام شما را در یافتن و آویختن به هرچه زیبایی‌ست، یادآوری کنم.
شما را، یادآوری کنم.