ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

.

بچه‌ها داشتند کمک می‌کردند جمع‌وجور کنیم و برویم بیرون، من آمدم توی اتاق که از لباس‌های هنوز سروسامان نگرفته، یکی را برای فردا بردارم. 
خم شده بودم و چشم و دستم سرگردان بود که یک آن دیدم خودم را که عین صاحب‌عزاها شده‌ام. 
آن لحظه‌ای که دیگر چندین روز گذشته از داغ و روزمرگی دیگر آمده و لایه‌ی نازکی از غبار روی همه‌چیز را پوشانده. آن لحظاتی که دیگر مجبوری دوش بگیری و سطل آشغال را خالی کنی و جلوی مهمان میوه و چای بگذاری، وقت‌هایی که می‌آیی توی اتاق و فکر می‌کنی این لباس را دربیاورم و بعدش چه بپوشم... اما این «بعدش»، هنوز آن‌قدر بدیهی نشده که ناگهان مچت را نگیرد که ببین، «نیست» و می‌توانی. 
نیست و به بعدش فکر می‌کنی.
...
بعدش؟ مثل یک صاحب‌عزای وظیفه‌شناس، بغض و تپش‌قلب را جمع‌وجور کردم و برگشتم پیش بچه‌ها تا جمع کنیم و برویم بیرون، و فکر کردم که چقدر باید اولین‌های پراضطراب نبودن را تاب بیاورم تا عادت کنم و چقدر جنگ عجیب و دوسویه‌ای است این، وقتی جنسم، مقاومت در برابر چنین فراموشی و عادتی است. 
که برایم از یاد بردن از دست دادن، چقدر، چقدر، چقدر دردآورتر و تلخ‌تر از خود از دست دادن است. 

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

روشن‌تر از خاموشی

تا صبحش خواب نبود و از بالش می‌شد که گل‌پنبه بروید. صدای پرنده‌ی صبح را شنیدم و ازش پرسیدم که برای چه می‌خوانی؟ برای که می‌خوانی؟ و پرنده‌ی صبح، پرنده‌ی صبح است چون به روزگاران خوانده، بی‌امید «چه» و «که»، شاید هم آن‌قدر امیدش امید است که، «چه» و «که» نمی‌شناسد.
خوابم برد.
و خواب تو را دیدم. به همان خانه‌ای آمدی که همیشه توی خواب‌هایم، خانه‌ی من است. خانه‌ی هفت تا بیست‌سالگی. پس از آن هیچ‌جا جز آن‌جا، در هیچ‌ خوابی، خانه‌ی من نبود.
تو آمده بودی درهمان اتاق کوچک کنار گلخانه، که سال‌های آخر، اتاق من بود. با حجم رختخواب‌های تلنبار روبه‌روی تخت، با پنجره‌ی گلخانه و‌ نور گیاهان مامان در شب، که می‌افتاد توی اتاق و صدای خرت‌خرت ضبط کوچک کنار تخت و نوار کاست‌های موسیقی که یک‌به‌یک جهان را برایم پهناور و دست‌یابی‌ناپذیر می‌کردند، وقتی که شب‌ها شب بودند و فارغ و پاک از هر تصویر و صدای مزاحم، کتاب بود و موسیقی و رویا.
تو در آن اتاق بودی و خبر می‌دادی از کارها و سفرهایت، وقتی من بخشی از آن‌ها نبودم.
و من غریبه بودم. اتاق از آن تو بود دیگر. آمدم بیرون.
صدای خنده‌ی تو می‌آمد با کسان دگر، که نمی‌شناختم. از اتاق من، از تنها جایی که تمام این سال‌ها، دست هیچ‌کس به آن نرسیده بود، حتی به خواب.
...
صبح، وقتی اندوه وادارم کرد به دیوار تکیه بدهم، خنده‌ام‌ گرفت که خواب‌ها گاهی مامور بیمه‌اند، می‌آیند و میزان خسارت را حساب‌کتاب می‌کنند و جدی و بداخلاق سر می‌جنبانند و سرآخر لابد، کبریت نیم‌سوخته‌ای را نشانت می‌دهند که «این» بود. که بی‌احتیاطی کردی.
...
آخ از این کبریت‌های بی‌خطر، که قرار است شب را روشن کنند و می‌دانم، می‌دانم... «شب را بی‌چراغ باید روشن کرد.»

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

.

بهم می‌گویند که آفرین که راه‌ها را بستی، که دورتر شدی. شجاعت کردی. 
دلم اما با این شجاعت نیست. شجاعت برای من نزدیکی است، و امید و انتظار را داو گذاشتن، و باختن؟ 
نماندن هیچ، الا هوس قمار دیگر. 
چه شد که هیچ‌کس برای نزدیکی، آن کوشش آرام و محجوب و مجنون و سرگردان میان بیم و امید، کسی را دلگرمی نمی‌دهد؟ کدام پل، به قول آن آقای شاعر، کجای جهان ریخته که یعقوب‌ها همیشه با امیدشان تنهای تنهای تنهایند؟ 

  

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

.

آدم‌هایی که ازشون دور می‌شی، دو دسته‌ن. یه دسته اونایی که دلت نمی‌خواد اگه اتفاقی تو خیابون دیدنت، همون لباسای قدیمی‌ت تنت باشه. دلت می‌خواد یکی دیگه باشی، جز اون‌که آدمه اون‌موقع‌ها دیدتت، جز اون که تو دنیای اون بود. 
یه دسته هم، اونا که دلت می‌خواد وقت دیدار اتفاقی‌شون، همون تنت باشه که امضات شده، همون مانتو چارخونه سبزه، همون تی‌شرت نرمالو کهنه‌هه که کنار آستینش رو رفو کردی.

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۲, شنبه

.

گفتم صبر کن، زندگی هنوز جا دارد. گفت این را که این‌روزها باید به خودت گفت. گفتم من که می‌دانم زندگی هنوز جا دارد، اما دلم نمی‌خواهد داشته باشد در این یک مورد. گفت اما کاریش نمی‌شود کرد. کار خودش را می‌کند‌. سرآخر گفتم بعله، حواسم هست که دارم دست‌وپای بیهوده می‌زنم، توی این دریای تند و تیره و سنگین، که می‌دانید.
نزدیک سپیده‌ی صبح بود آن گفت‌وگو، حالا غروب است و صدای جیغ پرنده‌ها می‌آید. من به بسیاری از غروب‌ها و اضطراب‌ها فکر می‌کنم، و‌ این‌که تا مدت‌ها آن‌تک‌خط معرفی‌ام توی این صفحه، باز هم از نیما بود، «به عبث می‌پایم.»
به پاییدن فکر می‌کنم، به بزرگترین شادی‌ها و بنیان‌برافکن‌ترین غم‌هایم که همه از همین مصدر آمدند، در زمانه‌ای که همیشه «عبث» را نشانم داد.
به نماندنی فکر می‌کنم که از همه تأیید گرفت و من با خروارخروار توجیه و دلداری و «مگه راهی جز این بود» در بغل، هرگز، هرگز خودم را به‌خاطرش نبخشیدم.
و به ماندن‌هایی که هزارجور انگ خورد که از همه مهربانانه‌ترش، همان «عبث» بود.
می‌دانی؟
همین است، آدم دست‌وپا می‌زند، توی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید، اما بیهوده بودنش، عبث بودنش را چه‌کسی می‌داند؟ از من بشنو که گاهی همان هم که باید بداند، باید دستی بگذارد روی شانه‌ات و آرام سرش را به پایین تکان دهد که هی فلانی، من که می‌دانم تو چه جنگیدی، من که می‌دانم عبث نبود، با جماعت عاقبت‌اندیش هم‌داستان می‌شود.
اما، عزیز من، در همان آخر آخر دنیا، آن ترازو‌ که می‌گذارند، آن ای کاش داوری اگر در کار بود، وزن عبث‌ چه خواهد بود؟ تو می‌دانی؟
لابد که الان باید نیما بخوانم، که «دست‌ها می‌سایم، تا دری بگشایم، بر عبث می‌پایم، در و دیوار به‌هم‌ریخته‌شان، بر سرم می‌شکند.»
و لابد باید بخوانم «نازک‌آرای تن ساق گلی، که به جانش کشتم، و به جان دادمش آب، ای دریغا به برم...»
اما نمی‌خوانم. همچنان همانم با هرچه که رفت و شد، روزگاران می‌آیند و می‌گذرند و من بیشتر دلم با سعدی است، که گور بابای ترازو و بیهودگی و بر عبث پاییدن، که «به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم، به جست‌وجوی تو خیزم، به گفت‌وگوی تو باشم.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

...و دل به‌جا نباشد

ای تهران، ای تهران باران‌خورده‌ی گاه ابر و گاه آفتاب، ای شاخه‌های سرخ نارون و سبز کم‌جان بید، ای خواندن پرشور گنجشک‌‌ها به هر ساعت روز، ای کوه‌های هنوز برف‌پوش و دور و باز نزدیک، ای بوی پاکی و تازگی که در کوچه‌هاست، ای پنجره‌های شفاف و بی‌غش، ای رنگ زنده‌ی فرش‌های آویخته به بام‌ها و ایوان‌ها، ای ازدحام دیوانه‌وار و منتظر خیابان‌ها، ای هجوم خاطره و شوق و حزن روزهای آخر اسفند تهران، قرارمان را مگیر، زنده‌مان بگذار.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

.

ماشین سر هر کوچه می‌ایستاد و راننده لفت می‌داد تا کرایه حساب کند و من همه‌ش فکر می‌کردم پیاده شوم و بدوم زودتر نمی‌رسم؟ و پیاده نشدم تا رسیدم سر چهلم و دویدم بعدش، تا آن‌جا که نفس جا داشت. روزها بود که این‌همه سرآسیمه ندویده بودم برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس. نزدیک‌های خانه دیگر به‌اجبار تپش‌های قلب قدم آهسته کردم. تا دیدم که بارش زده‌اند دیگر و دارند می‌بندندش که از وانت پایین نیفتد. 
ترسیدم راه بیفتند. باز نفس جمع کردم و دویدم و رسیدم و نفس‌بریده سلام کردم و چیزی گفتم شبیه این‌که «دارین می‌برینش؟» بی‌معنی، دارند می‌برندش دیگر. در لحظه چیزی بهتر پیدا نکردم برای این‌که نزدیک شوم و دست بگذارم رویش. دلم می‌خواست زودتر از آن‌ها می‌رسیدم و سر صبر و تنها، توی خانه می‌نشستم کنارش و می‌گفتم به‌ش که ببخشدم که هفت‌سال کنارم بود و دست نزدم بهش. که حالا دست‌کم دادمش به کسی که دستی به سر و رویش می‌کشد و می‌برد جایی که بچه‌ها دست بگذارند روی کلاویه‌هاش و یادش بگیرند، همان‌جور که آوین یاد گرفت. که شاید این‌جوری کمتر دلم درد بیاید از رفتنش. 
گفتم «نیفته... مواظبش باشین... بچه‌مه...» خنده‌شان نگرفت و اطمینان دادند بهم و فکر کردم لابد به این «لوس‌بازی‌ها» عادت دارند. 
عقب رفتم، دم در ایستادم، کنج دیوار، و تماشا کردمش که تسمه‌هایش را سفت و سفت‌تر می‌کنند دورش و یاد «آتلان» افتادم که صاحبش، عاشقش، تسمه‌هایش را رها کرد و اسب رفت، آن‌جایی که باید می‌بود. 
آن‌قدر ایستادم تا جوان‌ها خداحافظی کردند ازم و ماشین روشن شد و آرام‌آرام رفت و من از کنج دیوار درآمدم و تا خم کوچه تماشا کردمش و بعد، پشت کردم بهش و به هوای خریدن داروها، توی کوچه راه افتادم. 
کوچه خالی بود، باد می‌پیچید، «خرد و خراب و مست»، و من پشت کرده بودم به رویایی که سوار بر وانت، لق‌لق‌زنان دور می‌شد و کسی نبود جز باد که اشک‌های دیوانه را از خطوط چهره بردارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

.

حرف می‌زدیم درباره‌ی دیگری، اما من یاد خودم بودم، وقت‌های درد و ترس و رنجیدگی و خشم، هروقت که شور و توان احساسات آن‌قدر بوده که طبع اغلب آرامم هم از پسشان برنیامده و واکنشی نشان داده‌ام که بعدش خودم را نشناخته‌ام. خودم را نبخشیده‌ام. 
و فکر کردم داوری مثل همیشه سخت‌ترین کار آسان دنیاست. 
و فکر کردم خوشا آنان که بعد از شکستن امواج سهمگین، باز می‌توانند خودشان را در آینه نگاه کنند و عادلانه، خود را بفهمند و ببخشند.
خوش‌تر، آن‌ها که آن‌که باید، بماند کنارشان در کشاکش این امواج و به ساحل که رسید، توفان‌زده و کوفته و بی‌جان، بفهمدشان، ببخشد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

..که ساحل بر من تنگ است

 توی نور سرخ طلوع، به ردیف درخت‌ها نگاه می‌کردم که جفت‌جفت از بالای سرم رد می‌شدند و یاد آن جمله بودم که از آن مرد خوانده بودم، «با درد خود بساز، تا با تو بسازد.» شب حافظ هم تکرارش کرد، «با درد صبر کن، که دوا می‌فرستمت.» 
 دیرترک، خواندم که آب بالا آمده و نهنگ‌های به گل‌نشسته‌ی‌ روی دست آدمیان مانده را با خود به دریا بازگردانده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

.

یاد شبی افتاده بودم، از بهار چهار، پنج سال پیش. ماشین از بزرگراه کردستان سرازیر شده بود پایین، ارغوان‌ها به یادم مانده‌اند از آن شب و این‌که مدام توی سرم بود «نه هر درخت، تحمل کند جفای خزان.» 
یاد این افتادم که نوشتم ازش و بایگانی وبلاگ که در دسترس نبود، پس رفتم سراغ ای‌میل، چون باز یادم مانده بود که میم به بهانه‌ی همان نوشته، برایم چیز خوبی نوشته بود، مهربان و کوتاه. 
نتیجه‌ی این‌همه یاد، شده بود این‌که از صبح بچه‌ها شعر و داستان و انشا می‌خواندند و من گوشه‌ی دفتر کلاسی و کاغذ و دفتردستکم، مدام درخت و جفا و خزان و تحمل را مشق می‌کردم. 
زنگ آخر دیگر طاقت نیاوردم و جست‌وجو کردم و غزل را پیدا کردم. 
این‌جا هنوز باید باشد مثل دفتر یادداشت روزانه‌ام، فارغ از هر چشم آشنا و بیگانه که می‌خواندش، مثل نوجوان‌هایم که وادارشان کردم به یادداشت نوشتن و گاهی برای کلاس خواندن و گاهی من را از قلم توانایشان شگفت‌زده کردن، مثل نوجوانی‌ام و آن دفترهایی که ترکیبی از ترس و شرم نمی‌گذارد بار دیگر سراغشان بروم. 
تا من این کلمات قیامت آقای حافظ را بنویسم این‌جا فقط، برای نمایش آن‌چه که به کلام در نمی‌آید.

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه‌ی دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه‌ی نظر و شیوه‌ی کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد