ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

.

زن و مرد جوان هردو کفش ورزشی و لباس راحت پیاده‌روی تن‌شان بود‌.
شانه‌به‌شانه‌ی هم راه می‌رفتند، تند، و توی گوش هردوشان هدفون بود.
عجیب بود آن شانه‌هایی که به هم می‌سایید و آن گوش‌ها، آن حواسی که به دنیای خودشان بود.
تماشایشان می‌گذاشتت همان‌جایی که همیشه هستی و حواست نیست: کرسی قضاوت. نزدیک بودند یا دور؟ همراه هم بودند یا یک‌دنیا جدا، غریبه، سوا؟
چرا هرکدام تنها نیامده بودند؟ این‌که کنار هم راه می‌رفتند و نه حتی یک موسیقی، که هرکدام موسیقی خودشان را داشتند، معنایش تحمل کردن همدیگر بود یا همراهی هم، حتی در تنهایی هم؟
حال خوبی داشت تماشایشان برایم، بعد از این روز پر از پستی و بلندی که طی شد. حال قضاوت‌نکردن، تماشا کردن، فقط تماشا کردن و بار خود را برداشتن، و‌ مومن ماندن به ندانستن.
که شاید بدانی، اما معنی‌ش فهمیدن نیست.

تلنگر به‌جایی بود، لازمش داشتم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

از خرده‌جنایت‌های نوشتن

حالم را پرسیده بود و بعد به فاصله‌ی چند دقیقه، پستی گذاشته بود که به‌راحتی می‌شد فهمید موضوعش من‌ام، یا اگر موضوعش نه، دست‌کم انگیزه‌‌اش، جرقه‌ی یادآوری‌اش من‌ام. نوشته‌اش یک‌عالم لایک و کامنت گرفته بود، یک‌عالم به‌به و گل‌گفتی و شوخی و لودگی و آخرش هم دعوا و متلک.
من هم البته لایکش کردم. و یکی یک‌روزی لابد یک لایکولوژی مبسوط می‌نویسد، بس که لایک ِ «خالی» نمی‌رساند که پشتش چه‌ها هست.
اگر چندوقت بعد دوست مشترکی را ندیده بودم و او هم نمی‌گفت شک نکرده که موضوع من بوده‌ام، می‌گذشتمش به حساب حساسیتی که از درد زیاد برمی‌آید، یا انتظاری که از احترام برمی‌خیزد، از دوست‌داشتن، که فلانی که دوستش دارم و برایم محترم است، نباید این‌جور می‌نوشت، نه دست‌کم این‌همه نزدیک به احوالپرسی‌ دلسوزانه‌اش از من.
بعدها خیلی شد که فکر کنم به این‌که نوشتن و آفریدن، در خوش‌بینانه‌ترین فرض البته و نه طلب تأیید و ستایش، چه قیمتی دارد و تا کجا می‌توانی راهش بدهی و بگذاری بیاید به اندرونی‌ت.  
کجا سرآخر باید دکمه‌ی ثبت و ضبط را خاموش‌کنی و «اوت آو ریکورد» زندگی کنی.
خودم نمونه‌ی خوبی نبودم، نیستم. خودآگاه و ناخودآگاه، شده بود و می‌شود بنویسم و نوشتن‌ام غمگین کند. ننوشتن‌ام هم حتی. گرچه هرچه زمان گذشته و عمر همین کلمه‌بازی نیم‌بند بیشتر شده، بیشتر از قبل دانسته‌ام که نوشتن کی و کجا بیشتر درد می‌آورد.
و دانستن کافی بوده؟ هست؟ نه.
دانستن فقط شانه‌هایت را سنگین‌تر می‌کند و خنده‌هایت را باسمه‌ای‌تر. فقط هیزم جنگی همیشگی را برایت فراهم می‌کند، جنگ با میل به نوشتن و نمایش فضیلت‌های ناچیز. چیزی می‌بینی، دقیقه و نکته‌ای را درمی‌یابی و بال‌بال می‌زنی تا دستت برسد به کیبورد و ثبتش کنی و جماعت برایت هورا بکشند.
تا کی «بررسی جوانب» محلی از اعراب دارد برایت؟ تا کی نامش را نمی‌گذاری «تریج قبا» و شانه بالا نمی‌اندازی که جهنم که به‌ش برمی‌خورد؟
تا کجا اخلاق نحیفت جان دارد که مقابل وسوسه‌ی نوشتن بایستد؟ تا کی وا نمی‌دهد؟
...
بعد از نوشته‌ی کوتاه و «موفق» آن دوست با موضوع انشای من و زندگی‌ام، از دوست‌داشتن و احترام گذاشتن به‌ش دست برنداشتم. اما، دیگر برایم آن‌جایی نبود که بود، نه آن‌قدر عزیز و نه آن‌قدر با همه‌ی دور‌ی‌ها، نزدیک.
چیزی که هست، دیگر می‌دانم که دنیا نویسندگان خوب بسیار دارد و آدم‌های خوب، کم. دیگر می‌دانم که به قول عزیزی، یک جاهایی این انتخاب توست که خوب باشی یا خوب بنویسی.
و دیگر شک ندارم که دلم می‌خواهد در فضای آدم‌هایی نفس بکشم که اگر نه یک‌سر «خوب»، که دست‌کم درگیر جنگ دائمی‌اند، که شانه دیرتر بالا می‌اندازند، که کفه‌ی ترازوی لایک و کامنت و هورایشان، همیشه از ‌کفه‌ی دل آن مخاطب‌خاص که دردش می‌آید و توی سکوت تماشا می‌کند و حتی گاهی «لایک» می‌زند، پایین‌تر نیست.




*و چه تناقضی که همین نوشته هم از این ملاحظات، هیچ بری نیست. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۶, جمعه

.

سرم را گذاشته‌ام روی پایش، دارد روزش را تعریف می‌کند برایم و دست می‌کشد روی موها که بی‌هوا می‌گوید «چقد سفید شده.» می‌خندم که «آره... همه می‌گن رنگ کن.» می‌گوید «نه، حیفه که» و تندی تصحیح می‌کند خودش را «که البته هرجور خودت دوست داری.»
می‌گویم خودم هم همین‌جوری دوستش دارم، و حالا که این کلمات را می‌نویسم، مرجع این ضمیر «ش» ایهام عزیزی دارد.
...
رفته بودم توی اتاق که از کمدش چیزی بردارم، خودش گفته بود برو بردار، در را که باز کرده بودم دو تا جعبه‌ی بزرگ پر از لباس و خرت‌وپرتم را دیده بودم که روز آخر آمده بود و برده بود که بدهد خیریه. مات مانده بودم.
از اتاق رفته بودم بیرون، گفته بودم «این‌ها که هنوز پیش توئن؟» غمگین و سرآسیمه آمده بود طرفم که «ای وای، دیدیشون...» گفته بود چند روز دیگر خانمی می‌آید ببردشان. سعی کرده بودم آرامش کنم که چیزی‌م نشده، که فقط شرمنده شده‌ام که این‌همه مدت جایش را تنگ کرده بود.
خندیده بودم حتی، که «می‌خوای حالا که این همه‌وقت گذشته، دیگه ندم بره، هان؟»
و بعد، راه برگشت را فکر کرده بودم به این که همه‌چیز، هرچیزی که ربطی دارد به آن‌چه گذشت، دیگر چقدر غریبه است، آن‌قدر که چندلحظه باید بایستم و چشم باریک کنم تا به‌جا بیاورمش. که  اندوهی هم اگر هست، جنسش از غریبگی است.
...
سرش را گذاشته روی دلم، فولدر «خودمون» دارد پخش می‌شود و می‌رسد به آهنگی که می‌بردم به سال قبل.
برایش می‌گویم که آن‌روزها میان آن دیوارهای بی‌رحم، این موسیقی‌ بود، و چه تلخ بود و حالا، چه گذشته‌ام از آن روزهای این موسیقی و چقدر هنوز زیباست.
می‌گوید «درست می‌شه بچه، می‌گذره» و من فکر می‌کنم که این از آن لحظه‌هایی است که دلم نمی‌خواهد بگذرد، اما رویم نمی‌شود این را برایش بگویم.
به‌جاش دست‌ها را می‌برم لای موهایش و گاهی انگشتانم روی شقیقه‌هاش مکث می‌کنند.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

.

صدای باران را برایم ضبط می‌کند و می‌فرستد.

به همین سادگی، بی‌حرف، دلم را از خشکی، از تنگ‌سالی می‌رهاند هر بار.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

.

بچه می‌آمد پیش من بخوابد و ذوق داشت و یک‌ریز چیزی بود که برایم تعریف کند. دستم را گذاشته بودم روی پایش و سرم را خم کرده بودم نزدیک فرفر موهایش.
یوسف‌آباد زیر مهتاب، اندوهناک بود هنوز. کی باید از بار اندوهش برمی‌داشت از دل من؟
مطمئن از این‌که باز می‌گوید نه و نمی‌خواند، گفتم از اون شعرا که با بابا حفظ کردی، می‌خونی برام؟
چند لحظه بعد، هنوز اندوه یوسف‌آباد دل را ساب می‌داد و ساعت‌ها، ساعت‌های پیش رو، هیچ روشن نبودند با آن‌همه مهتاب و آفتاب روزهای کشدار بلند، اما صدای نازک تردی زیر گوشم، درست و واضح و بی‌ادا می‌خواند «آتش زدی بر عود ما، نظاره کن بر دود ما.»*
رسیده بودیم به درختان تنومند نزدیک پمپ‌بنزین و دیدم بغض هست، اما چیز دیگری هم هست، دور، بسیار دور، اما زنده، اما روشن.
و بچه می‌خواند «از آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما.»


* من چه این ظای مشدد را دوست دارم در «نظاره».
که تشدیدش انگار یعنی بیا، بیا و تماشایم کن.
و توش لذت دارد، و کمی شِکوه، و بسیار بسیار سربلندی و غرور.