ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

.

I got caught in a storm
And carried away
I got turned, turned around

I got caught in a storm
That's what happened to me
So I didn't call
And you didn't see me for a while

I was rising up
Hitting the ground
And breaking and breaking

I was caught in a storm
Things were flying around 
And doors were slamming
And windows were breaking
And I couldn't hear what you were saying
I couldn't hear what you were saying
I couldn't hear what you were saying

I was rising up
Hitting the ground
And breaking and breaking

Rising up
Rising up


(+)



ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

.

گاهی دست‌ودلم می‌لرزد. پایم سست می‌شود. مثل وقتی‌که میان شلوغی آدم‌های مهمانی، می‌پری بغلم و چند لحظه بعد، با نگاهی که هم شیطنت دارد، هم شرم، پر دامنت را کمی می‌کشی بالا و سر زانویت را نشانم می‌دهی که جوراب، قد کف دست کوچکت شکاف برداشته. بعدش ریز و یواشکی می‌خندی و دوباره آن عیب خنده‌آور نامنتظر میان مهمانی را پنهان می‌کنی.
می توانم دل بردارم از زنده بودن، که قشنگی‌هاش و عاشقی‌هاش و خنده‌هاش و سفرهاش ارزانی آن‌ها که بلدندش.
اما دست و دلم می‌لرزد، پایم سست می‌شود از نگاه درخشان و شوخت که شریک جرم می‌طلبد انگار و دلم می‌خواهد تا آخر آخر، شریک همه‌ی جرم‌هایت، من باشم.


*از این جهان، لبخند بچه‌هایتان افسونم کرد.
**شش سالگی‌ت مبارک گوشه‌ی دلم.