ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

.

یک‌وقتی است که آدم نازک است، آن‌قدر نازک که سودای او را ترانه‌ای بس باشد، جوری که حتی کلمات ترانه‌ی شش‌وهشتی تاکسی هم بتوانند حال او را شرح دهند، و البته شرحه‌شرحه‌اش کنند.
این‌جور وقت‌ها خطاب همه‌ی چیزهای عالم دنیا به آدم است اصلا. قصد جان کرده جهان انگار، و لبه‌ی هرچیزی، از خاطره تیز است، خون‌ریز.
اما یک وقتی هم هست که آدم مچ خودش را می‌گیرد وقتی ضبط تاکسی دارد می‌خواند «اون دو تا مست چشات»، و آدم هیچ‌چیزش نیست. چرا... در آن دورهای دور، یک‌چیزهایی پابلندی می‌کنند از ته صف، حتی بالا و پایین می‌پرند، که هی، ما را به یاد بیاور، هی! با تو ایم، درد بکش. اما آدم با وجود نگاه چپ‌چپ آقای بغل‌دستی، همراه آقای حامدی زمزمه می‌کند «ذره‌ذره اون نگات، داره آبم می‌کنه» و باز باکی‌ش نیست.
آن‌وقت کاشف به عمل می‌آید که دیگر هیچ عاشقانه‌ای خطابش با آدم نیست، موضوعش موضوع آدم نیست. نه از آن نوع سرزنش‌بار چرا رفتی‌ها، نه آن همیشه دوستت‌دارم‌ها، نه آن منتظرم ها، نه آن دیگر نمی‌آیدها و نه دیگر رفتم که رفتم‌ها.
آدم می‌بیند که دری بسته شده، چیزی مرده... یا شاید، دوباره به دنیا آمده.
و خدا می‌داند، دست‌کم او بداند کاش، که چه راهی طی شده از آن حال نازک اول، تا آن حال کرگدن دوم، که ترانه‌ که هیچ، مثنوی هفتاد من هم شرحش نتواند.


* بگذار بگذریم از شکاف‌های نازک پوست کرگدن، عینهو بریدگی انگشت با کاغذ، نادیدنی، ناسور، عمیق. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

.


صدای کمانچه که پیچید توی سالن، داشتم به «رغم» فکر می‌کردم. به «به رغم». صبحی دهخدا را نگاه کرده بودم که نوشته بود رغم یعنی ناپسندی، خاک‌آلودگی.
کمانچه شیون داشت و پیانو، مثل یک همراه صبور کنارش بود. دیدم دارم گریه می‌کنم. دیدم دارم برای زیبایی‌اش گریه می‌کنم. زیبایی موسیقی. دلم برایش تنگ بود.
...
از کنارش رد شدیم و دست تکان دادیم برایش. جلوتر که رفتیم، یک‌هو فکر کردیم شاید منتظر ماشین بود؟ دنده عقب گرفتیم و سرم را از پنجره آوردم بیرون که «مادرجون، می‌خواین برسونیم‌تون؟» گفت «نه، تازه اومدم» و لبخند زد.
راه که افتادیم باز که برسیم به روستای بعدی، بلندبلند فکر کردم که «فکرش رو بکن. آدم این‌جا زندگی کنه، یه ساعتی از روز پاشه بیاد بشینه این‌جا، با این سکوت، با این منظره...»
سکوت را تک‌وتوک ماشین‌هایی مثل ما، راه‌گرفته توی جاده‌های باریک می‌شکستند. دشت‌ها طلایی بودند، سایه‌روشن، قریه‌ها پراکنده توی دره‌های کم‌شیب، سپیدارها، آخ سپیدارهای عزیز، زیبا و بلند و رنگ‌پریده، و گاهی زاغکی می‌پرید و صدا فقط صدای باد بود و جیرجیرک.
میم گفت آدم صدای جیرجیرک را دوست دارد چون تا چنین سکوتی نباشد، صدایش را نمی‌شنود. چون آدم سکوت را دوست دارد.
...
تصویر زن، نشسته روی تخته‌سنگ کنار جاده، با خطوط پرشمار چهره، چارقد سپید و چوب‌دستی‌ تکیه داده به زمین، شده مأمن من، پناهگاهم، که اگر هیچ‌وقت زخم کلماتی که برداشته‌ام هم نیاید، چنین مرهمی هست، از جنس سکوت، بین کلام‌های محبت.
...
فرنوش گفت هروقت خندیدی از ته دل، بی‌اضطراب ته دل، شبیه خنده‌ی بچگی، به من خبر بده. گفتم برایش که یادم نیست این خنده‌ها را چندسال پیش کجا جا گذاشته‌ام. گفتم که گمان نمی‌کنم چنین خنده‌ای دیگر باشد اصلا. و مهم هم نیست. چه باک.
...
کمانچه اوج می‌گرفت و شانه‌ها دیگر می‌لرزیدند که یادم افتاد به خنده‌های دیروز. ضیافت نور و رنگ و آسودگی دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن. بودن کنار کسانی که هم‌جنسشانی. آدم‌های صدای آرام و سکوت.
فکر کردم که «به رغم» هرچه شد و هرچه رفت، هستم، می‌خندم. که سفر را بازیافته‌ام، سبکی و رهایی را.
و دیدم که دیگر تا همیشه این «رغم» همراه من است و‌ می‌تواند در تمام جملاتی که می‌سازم حضور به هم رساند، بی‌این‌که معنا لکی بردارد.
که انگار بزرگ‌شدن، بلوغ، یعنی بپذیرم این «خاک‌آلودگی» را. بلند شوم و زانوهایم را بتکانم باز، و «به رغم» همه‌چیز، دوست بدارم.
...
سوار که شدیم، سراج از رادیوی ماشین، یک‌جور خوبی خواند «گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود، مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغ هوا». میم سرم را بغل کرد، یاد «آن مرغ آبی را بگو، مستان سلامت می‌کنند» بودم، با پاسپارتوی سرمه‌ای.
یاد این افتادم که باید مرغ آبی باشم، نه مرغ هوا. که نیست پروا تلخکامان را ز تلخی‌های عشق، که آب دریا در مذاق ماهی دریا، خوش است.
...
آدم‌هایی که دوست‌ترشان دارم، رغم‌شان را فریاد نمی‌زنند. مهارش می‌کنند، توی دودوی خیس چشم‌هایشان، توی سکوت ناگهانی‌شان وقت بازگشت از سفر و از پنجره‌ی ماشین خیره‌شدن به بیرون، توی دست‌گرفتن‌های بی‌حرف توی ماشین و خیابان و سینما و کنسرت و فشار آرام انگشتان، که هی فلانی، من هم کشیده‌ام، می‌کشم، می‌فهمم، نترس.
رغم قدشان را بلند می‌کند، گرچه شانه‌هاشان خمیده‌تر باشد، گرچه نشسته باشند کنار جاده‌ی باریکی میان یک‌عالم دشت، و وقت لبخند، عدد خطوط چهره‌شان به قیامت برسد.


*صدای کمانچه و پیانو، از کنسرت پیمان یزدانیان و حسام اینانلو. (+)
  کاش که آلبومش هم دربیاید.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

تو را به اولین نگاه خیس ماجرا، بیا



برای من همیشه تجمیع ِناشدنی ِصداقت و جسارت و حجب و شرم بوده‌ای و کلمه‌هات، خنکای مرهم بوده‌اند روی شعله‌ی زخمی.
امشب هم پسر جان، امشب هم.
ممنونم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

.

من به تقدیر اعتقادی ندارم عزیز دل، اما می‌دانم که یک‌چیزهای عجیبی توی زندگی اتفاق می‌افتند که آدم‌ها اسمی ندارند رویشان بگذارند، و صدایشان می‌کنند تقدیر، سرنوشت.
مثلا این‌که من بعد از این‌همه وقت، بتوانم مسیر ونک تا سر فاطمی را با تو پیاده بیایم، سر دوراهی روبه‌روی تو بایستم، و اشک و آغوش.
و کسی جز تو نباشد در همه‌ی دنیا که این‌همه بداند من کجا ایستاده‌ام، و کسی جز من نباشد که این‌همه بداند تو کجا ایستاده‌ای.
...
نترس عزیز دل، از نبخشیدن نترس، کسی که از نبخشیدن می‌ترسد، همیشه می‌بخشد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

ای به یادت تازه جان عاشقان


نوشتم برایش که «اومدم مسجد جامع، دلم آروم نیست اما، انگار فقط وقتی پیش تو ام آروم می‌گیرم.» نوشت برایم که «مسجد جامع که دل آروم نمی‌کنه، برو شیخ‌ لطف‌الله.» و بعدش باز نوشت «آروم بگیر، دیگه هیچ‌چیزی واسه نگرانی نیست.»
همان اول ورودی مسجد شیخ لطف‌الله، مرد میان‌سالی نشسته بود که یک‌دو قدم دنبالمان آمد و چیزی گفت. نفهمیدم. زبانش می‌گرفت. دوباره گفت و این بار فهمیدم. «نیت کردین؟» به کسر کاف. ایستادم و نیت کردم.
مردی به دو همراه جوانش می‌گفت این‌جا مناره ندارد، چون مناره برای دعوت همگان بود و همگان به این‌جا راه نداشتند.
مسجد کوچک بود، خیلی کوچک‌تر از خیال من. و حالا همگان را راه داده بود.
رسیدم که به شبستان، گنبد نگاهم را کشید بالا. دو سه قدم عقب رفتم و تکیه دادم به اولین دیواری که پشت شانه‌ها پیدا شد. تاریک بود فضا، جز یک مربع کوچک روی زمین، که از حجره‌های پنجره‌ای کوچک روشن بود و روشنایی همان‌جور حجره‌حجره، همان‌جور مشبک بود.
دستم را گذاشته بودم روی دهانم و اشک بود و جهانگردها و سروصدای دوربین‌ها و ژست‌هایشان نبودند دیگر انگار.
دم غروب رفتیم کلیسای وانک، چهارباغ بالا و محله‌ی جلفا. با آن دیوارهای خشتی و رنگ خاک که آرام می‌بخشد، و درخت‌‌های مهربان و ستبر.
آن‌جا بعد از چهارماه، دوباره گوشواره گوشم کردم، آبی تیره، لاجورد.



* عکس از مسجد جامع است، در خلوت انس مسجد شیخ‌ لطف‌الله، دلم نیامد عکسی بگیرم.