ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

.

سال آخر دبیرستان بودم‌. با بچه‌های آن سال، فقط همان یک‌سال همکلاسی‌ بودم و دیگر جز یکی دوتا دیدار اتفاقی و گذرا، هیچ ندیدمشان‌. با این‌همه دوستی عمیق و غریبی بین‌مان بود، از جنس هم‌بستگی آدم‌هایی که گرفتار بلایی مشترک می‌شوند و جز جمع‌تر کنار هم ایستادن، چاره‌ای ندارند. 
سیلاب فاجعه، کنکور، که گذشت، دیگر هرکدام افتاده به جزیره‌ی خودمان بودیم.
یادم هست یک‌بار هر سی‌نفرمان نرفتیم کلاس، نشستیم توی حیاط که معلم ریاضی‌مان را عوض کنند و یک‌نفرمان هم از تهدیدهای مدیر نترسید. زنگ تفریح‌ها دور دایره‌ای بزرگ کف زمین می‌نشستیم و بطری‌بازی می‌کردیم (و البته که نسخه‌ی بی‌خطر «کی کدوم دانشگاه قبول می‌شه»، نه شهامت یا حقیقت)، گاهی عروسی‌بازی می‌کردیم و لوده‌ها و بانمک‌هامان ادای عروس و داماد درمی‌آوردند. دلمان که می‌گرفت هرکی صدایی داشت چیزی می‌خواند. زینب دوست و بغل‌دستی‌ام بود و خوش‌صدا بود و گاهی می‌خواند. من نمی‌خواندم. یک‌بار اما خواندم، همین ترانه‌ی نفس را. داشتم جهان موسیقی را از نو و به‌دل پیدا می‌کردم و این ترانه را با صدای گوگوش تازه شنیده بودم، که هنوز برایم از بهترین‌هاست.

ظهر بود، زنگ‌تفریح آخر. نشسته بودیم روی سکو پای تخته، یادم نیست چی شد که همین نفس را خواندم، تا همان‌جا که «ختم این قائله بود.» بچه‌ها گفتند چه خوب می‌خوانی، چرا نمی‌خوانی؟
و معلم آمد و من آن دلگرمی را که «خوب می‌خوانم» یادم مانده هنوز.


و یک بار دیگر، کنار دریای مرمره بودیم و جهان خوش بود اما اعتبار نداشت، و من برای عزیزی خواندم این را.
هوم... «آندو» مرده، داریوش این اجرایش را رو کرده که خوب است، و من یاد این «لحظه»های خودم افتادم، با این کلمات قیامت آقای قنبری.

دراز شد چقدر. کاش اگر حوصله نکردی، دست‌کم گوش بدهی‌ش؛ گوش می‌دهی؟

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه

.



سبزی ترد زودرس بید مجنون‌ها را تماشا کن، سرخی بی‌وقت سرشاخه‎های نارون‌ها را.
«بهار آمده، ز سیم خاردار گذشته.»
یک‌سال کمتر گذشته از آن روزی که این‎جا نوشتم، هربار که شاخه‌ی به گل نشسته‌ای می‌بینم، حواسم را جمع می‌کنم که یادم بماند شکفتنش را، به وقت گرمای طاقت‌کش تابستان، یا سرمای بی‌‌رحم زمستان.
حالا، فکر می‌کنم که عمرم قد نداد به تماشای آن شاخه‌های آن کوچه‌ها.
...
تکرار می‌کردم با خود، که «یک‌روزی دوباره این خیابان‌ها، می‌شوند خیابان‌های خودمان.»
یاد هشتاد و هشتم، یاد این‌که «هرکس هشتاد و هشت خود را دارد.»
باز می‌گردم و تماشا می‌کنم شکفتن آن شاخه‌ها، آن کوچه‌ها را. 


*برای عکس نوشته بودم:
بگویی یک‌دقیقه صبر کن، بایستی به تماشا و باز بدانی نمی‌توانی حال را ثبت کنی.
و بدانی هم که حاجت به ضبط و ثبت نیست. یادت می‌ماند این شب‌های غریب و عزیز تهران را.
شهر، دارد بازپس‌ات می‌گیرد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

.

هر روز صبح برایم موسیقی می‌فرستد.
برایش نوشته‌ام که گاهی موسیقی‌ها آشنایند و من انگار بین جمع غریبه، آشنا ببینم، لبخند می‌زنم. گاهی عزیزند موسیقی‌ها، آن‌قدر که فقط چشمانم برق نمی‌زند، پا تند می‌کنم تا برسم به آشنا و بغلش بگیرم.
برایش نوشته‌ام که مدت‌هاست نمی‌روم سراغ آن‌همه موسیقی که دارم. که دری را به گذشته بسته‌ام انگار که نای باز کردنش نیست هنوز. نوشتم که خدا پدر ساوندکلاود را بیامرزاد، که این روزها عطش موسیقی‌ام را سیراب می‌کند.
نوشته‌ام برایش که گاهی چیزهایی که می‌فرستد، یادم می‌اندازند که ذهن و حافظه‌ام را به عمد گذاشته‌ام در استندبای بماند. بعد، این موسیقی‌ها مثل تلنگرند، یا انگشتی که یکی‌یکی چراغ‌های خاموش ذهن را روشن می‌کند. انگار سر شب بالای تپه‌ای مشرف به شهر باشی و روشن شدن یکی‌یکی چراغ خانه‌ها را تماشا کنی.
نوشته برایم یکی از لذت‌های فرستادن موسیقی برای من، خواندن این جواب‌هاست. نوشته خوش به حالم، با این قلم تصویری روایت‌گر و لحن صمیمی.
ذوق کرده‌ام از تعریفش. تشکر کرده‌ام از لطفش.
نوشته کاش چراغ‌هایی که روشن می‌شوند، حالم را خوب کنند، نه بد.
یادم به این بوده که دیگر مدت‌هاست تفاوت خوب و بد را نمی‌دانم، که هر چیزی که دست به منتهای احساس برساند، گریه‌ام می‌اندازد.
ننونشته‌ام این‌ها را برایش.
ننوشته‌ام.