ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

.

گفت یک وقت‌هایی تن یاری نمی‌کند. مثلا توی کله‌ات داری گریه می‌کنی، زارزار، اما چشم‌ها؟ عینهو بیابان٬ خشک.
گفتم گاهی تن انگار بیشتر می‌داند. مثل آن شب که حالا انگار هزارسال ازش گذشته٬ که تکیه داده بودم به پنجره و تماشا می‌کردم که می‌رود. یکی توی کله‌ام می‌گفت دستت را بیاور بالا٬ که هی٬ تو که می‌روی٬ ببین من را٬ نرو. اما دست‌ها قفل بودند روی هم٬ زیر گلو. انگار آن‌جا صلیبی باشد و چنگ زده باشم به‌ش. انگشت‌ها جان نداشتند از هم باز شوند و دست٬ دست راست بیچاره نا نداشت خودش را بچسباند به شیشه.
و او رفت.
بعدش٬ یک روز بعدش٬ یا هزارسال بعدش فهمیدم چرا. دست‌ها می‌دانستند که دست بالا بردن یعنی خدانگهدار و خدانگهدار گفتن یعنی رفتن.
دست‌ها هم می‌خواستند بماند.
...
و یک وقتی کلمات غریبه‌اند و زبان نگاه و دست و تن شکسته را هم، آدم‌ها از هم نمی‌خوانند. آخ از آن وقت.
آخ از آن وقت. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

.

می‌ایستم دم پنجره. خوبی طبقه‌ی پنجم این است که نه خیلی دور است از زمین، نه خیلی نزدیک. نه آن‌قدر دور که آن مردی را که تی‌شرت راه‌راه کرم و قهوه‌ای پوشیده و سوار بر موتور می‌گذرد، نقطه‌ی روشنی ببینم که قارقارکنان دور می‌شود، نه آن‌قدر نزدیک که راحت یله ندهم به چارچوب، که بلوز و دامنی خانگی تنم است و دلم نمی‌خواهد تماشا شوم.
پوست خشکیده‌ی لبم را می‌کنم و آدم‌ها و ماشین‌های دم غروب را تماشا می‌کنم. سایه‌ی بلند درخت سر آن یکی کوچه را که افتاده روی دیوار خانه‌هه. خانه‌هه با ایوان باریک و درازش. ایوان باریک و دراز که همان‌جا که خانه سر نبش خیابان قوس برمی‌دارد، قوس برداشته. دلم می‌خواهد همان‌جا توی قوس همان ایوان، زیر آفتاب و سایه‌ی بلند درخت کنارش، می‌نشستم. می‌نشستم و تماشا می‌کردم.
کوچه را تماشا می‌کنم. دو تا دختر را می‌بینم که از باران دیوانه‌ی بهار، زیر سایبان همین خانه که به چارچوب پنجره‌ی طبقه‌ی پنجمش تکیه داده‌ام، پناه گرفته‌اند و می‌خندند. یکی‌شان را می‌بینم، دو، سه سال بعد، با مرد جوانی ایستاده روبه‌روی خانه و لبش به خنده باز می‌شود که ئه این کوچه‌هه، این خونه‌هه، همین رو قرارداد ببندیم.
از پنجره می‌آیم بیرون، کمی دورتر می‌ایستم. زنی را می‌بینم که به چارچوب پنجره تکیه داده و دارد پوست لبش را می‌کند و به دورها نگاه می‌کند.
برمی‌گردم. نگاهم را می‌آورم نزدیک. به مرد همسایه‌ی کناری نگاه می‌کنم که دارد باغچه آب می‌دهد. چند سال است باغچه آب نداده‌ام؟ از آن سال‌های آخر خانه‌ی جنت‌آباد که حیاط داشت.
می‌ایستم کنار باغچه و کتایون هم کنارم می‌ایستد. من و کتایون بلندقدهای مدرسه‌ایم، خانه‌مان چند کوچه فاصله دارد و هم‌کلاسیم. همین‌ها باعث شده خیال کنیم تا ابد با هم دوست می‌مانیم. من باریک و لاغرویم، اما قامت او دیگر قامت یک زن جوان است با موهای فرفری و انبوه، و خنده‌های بلند.
از خانه‌شان آمده پیش من و چه کارم دارد؟ نمی‌دانم. بهانه‌ها برای دیدارها کافی‌اند. من دامن نیمه‌بلندی پوشیده‌ام. مرد جوان همسایه‌ی طبقه‌ی پایین، می‌آید و از کنارمان رد می‌شود و زیرلبی سلام می‌کند. کتایون می‌خندد. می‌گوید پشت پات پیدا بود. بعد تعریف می‌کند که یک‌جایی شنیده اگر مرد نامحرمی پشت ساق زنی را ببیند، گناهش همان‌قدر است که زنا کرده باشند. بعد باز هم تعریف می‌کند که این جمله را، بی‌که بداند زنا یعنی چه، سر شام برای خانواده‌اش تکرار کرده و بلندتر می‌خندد که قیافه‌ی خانواده دیدنی بوده.
خانواده. پدرش مرده بود. خواهر بزرگترش رفته بود فرانسه و کتایون یک‌روز صبح تاریک توی مینی‌بوس مدرسه، وقتی میله‌ را چسبیده‌ایم و سرمان می‌خورد به سقف ماشین، می‌گوید خواهرش گفته می‌خواهد ببردش فرانسه تا «مانکن» شود.
آخر آن سال ما قهر می‌کنیم و دیگر تا ابد دوست نمی‌مانیم.
خیلی سال بعد به واسطه‌ی هم‌کلاسی دیگری توی فیس‌بوک پیدایش می‌کنم و می‌فهمم در هند زندگی می‌کند. گاهی تماشایش می‌کنم و عکس‌هایش را با شوهر هندی و دخترکش که بیشتر شبیه پدر است تا مادر، لایک می‌زنم و هربار تعجب می‌کنم که توی همه‌ی همه‌ی عکس‌ها، موهایش صاف صاف است. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

.

همیشه چند نفر بوده‌ام. اگر بایگانی این‌جا بر باد نرفته بود، می‌توانستم یک نوشته‌ی بلند چندسال پیش را برایت رو کنم که با شبیه همچین جمله‌ای شروع می‌شد و بعد آن چندنفر را سر صبر یکی‌یکی توصیف می‌کرد. که یکی زندگی آن‌چنانی می‌خواهد و یکی دیگر زندگی این‌چنینی.
هه. همه هم سرخوش. شاید آن‌موقع گمان نمی‌کردم که سرخوش. چندسال دیگری اگر باشد*، به این نوشته، به این حال هم می‌گویم سرخوش؟ نگویم دیگر... سرآخر یک جایی یک‌چیزی نظم و قانون داشته باشد، بلکه آدم بتواند کتش را روی میخی روی دیواری آویزان کند و دو تا سرفه کند که بله، می‌گفتم...
بله، می‌گفتم. حالا این چندنفرم خیلی محدود شده‌اند، خیلی نزدیک‌تر و آشناتر. نمی‌گویم ممکن‌تر. فقط نزدیک‌تر. انگار گزینه‌ها از روی میز یکی‌یکی پرت شده‌ باشند پایین. شوت.
می‌دانم دو، سه‌تا گزینه بیشتر روی میزم ندارم. سرخوش هم نیستند به گمانم. در بهترین حالت، کم‌تر تلخ‌اند، آرام‌ترند و خدا می‌داند که همین «آرام» بودن را به تمام آن گزینه‌های سرخوش چندسال پیش ترجیح می‌دهم.
حالا؟ منتظرم. نه برای این‌که چیزی اتفاق بیفتد یا تصمیمی یا حرفی... بدبختانه فقط منتظر زمانم. نه که زمان بگذرد و یا با خودش تحمل بیاورد یا عذاب مضاعف، یا از آن نوع رستگاری‌ سالخورده که «همین خوبه بابا...».
فقط منتظرم، سعی نمی‌کنم حتی مرزی بگذارم برای این انتظار. شاید زخم‌ها که جوش بخورند کمی و کمرم که راست شود کمی و بتوانم بی‌بغض فکر کنم، کمی، آن‌وقت یکی از آن گزینه‌ها را انتخاب کنم.
چی هستند این گزینه‌ها؟ فقط یکی‌شان، آخرین و بدترین گزینه را می‌توانم برایت بگویم: این‌که در همین انتظار زندگی کنم، همین‌جور که همه‌چیز موقتی است و تنها کاری که ازم برمی‌آید، این است که عین دوی با مانع، وظیفه‌ها و ددلاین‌ها را رد کنم، تا کی که تمام شود.
تمام شود. اول باشم یا آخر هم، اهمیتی ندارد.


*روزهاست که اول یا آخر هر جمله‌ای که به آینده بستگی دارد، این «اگر زنده باشم» و فک و فامیلش خودشان را می‌چسبانند.
از خواص گزینه‌های اندک داشتن، یکی‌ش همین. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

.

در سخت‌ترین و تلخ‌ترین وقت‌ها، یکی آن ته‌ته‌های مغزم ادا و اطوار می‌ریزد و همه‌چیز را دست می‌اندازد.
اول از خودم می‌ترسم که آخه تو این شرایط آدم حواسش پی چیزای مسخره‌س؟ پی مضحکی ماجرا؟ عیبه بابا.
بعد یادم می‌افتد به بقا. این میل زنده ماندن لعنتی.
همان لعنتی که در میانه‌ی سخت‌ترین گریه‌ها روبه‌روی آینه، دستت را می‌برد سمت موچین تا زیر ابرویت را تمیز کند.



این را اول توی فیس‌بوق نوشتم.
بعد پشیمان شدم.
دلم خواست این‌جا داشته باشمش.