۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

.

بلوزه چند روزی مانده بود روی بند رخت. یادمش نبود. این چند روز آفتاب بود و بعدش برف آمد و باران و باد و باز آفتاب شد.
امروز سرآخر از روی بند برداشتم و پوشیدمش.  
حالا بوی هوا و آسمان و راه و سفر می‌دهم.
بوی عمر رفته در باد.

۲ نظر:

اِلـــــی گفت...

بازآی به مهربانی بازآی

متراکانا گفت...

من ولی به خیالم بوي نا گرفته‌ام!...‏


پ.ن: نمی‌شود ثابت نکنیم ربات نیستیم؟...با این حروف ناخوانایی که بلاگ‌اسپات انتخاب می‌کند کامنت گذاشتن حکم ِ اعمال ِ شاقه را دارد! :(