۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه

..آن سوخته را جان شد و آواز، نیامد

پرسید «بی‌معرفتی نبود این؟»
دیدم با همه‌ی اما و اگرهایی که می‌آورم، با همه‌ی همه‌حق‌دارندهایم، با همه‌ی محکم نبودن هیچ زمین لعنتی زیر پایم، نمی‌توانم بگویم «نه، نبود.» خسته بودم از سپر جنگجویی بودن، که مدت‌ها پیش، میانه‌ی جنگ، رها کرده بود و میدان دیگر یک‌سر از عیاران خالی بود.
...
تا سحر بارها بیدار شدم و بارها خواب دیدم که آمده. که قرار است بیاید.
آخر کلافه از جا بلند شدم که دیگر خواب نبینم.
دیدم شمع کنار تخت تا صبح، تا انتها سوخته.
تا عصر یادم نیفتاد که می‌شد بگیرد به پارچه‌ای و سوختن و تمام.
به جاش به لکه‌ی تیره‌ی روی میز عسلی کنار تخت فکر کرده بودم. به یادگار چنین شبی، که لابد دیگر من هم سپر انداخته بودم و دشمن، سوخته بود و کشته بود و برده بود. 

هیچ نظری موجود نیست: